بخواب کوروش
زهرا جزو بچه های کم کار کلاس است. نه عکسی می اندازد نه دل به کار می دهد... او به علاوه 12 نفر دیگر، تنها دانش آموزان من هستند. دو روز کامل را با اینها سر می کنم و حسابی با زیر و بمشان آشنام. به جز درس عکاسی، یک زنگ تاریخ هنر بهشان درس می دهم و از اول سال می دیدم که زهرا سر کلاس تاریخ هنر اصلن یک آدم دیگری است. محو می شود. چشم می دوزد به لب های من و با آن آب و تابی که من از سیلک و شهر سوخته و پارسه برایشان می گویم، از جا، جم نمی خورد. توی این 45 دقیقه سعی می کنم از هویت فراموش شده ای که این روزها با پتک افتاده اند به جانش برایشان بگویم. صندلیم را از آن سکوی مسخره می گذارم پایین، صندلی ها را گرد می چینم و می شوم هم سطحشان. چشم در چشم هایشان. یک روز که داشتم از کوروش برایشان می گفتم زهرا گفت: اسم مادر کوروش ماندانا بوده. خب شاید شما ندانید که این یک جمله ی ساده از زبان این بچه ها شنیدن یعنی چه. بچه هایی که به خاطر معدلهای پایین و حتا زیر ده شان و یا موارد انضباطی، هیچ کجا ثبت نامشان نکرده اند و از همه جا رانده و مانده آمده اند هنرستان. همان جا گفتم که آیا دوست دارد کنفرانسی درباره کوروش بدهد. گل از گلش شکفت.
دیروز، روز کنفرانسش بود. خودش از ساعت اول به من یاداوری کرد. رفتم نشستم سر جای زهرا و زهرا، جای من. بچه ها زمانی که کنفرانس دارند حتا کنترل کلاس هم دستشان است. به راستی حیرت کردم. آن چنان مسلط کلاس را گرفت دستش و به قدری زیبا و داستان پردازانه، بدون مکثی طولانی بر نت هایش سخن گفت که برایم باور پذیر نیود که این، همان به قول همکارانم بچه تنبلی است که همه از دستش می نالند.
قبطه خوردم. دلم سوخت برای استعدادهایی که کشف نمی شوند و درست هدایت نمی شوند. توی این کشور اصلن چیزی به اسم "هدایت تحصیلی" و شناسایی استعداد معنایی ندارد. آنقدر در چارچوب های کهنه و سنتی، این کشتی شکسته و درب و داغان آموزش و پرورش را پیش می بریم که عنقریب است که فرو بریزد. زهرا می توانست یک تاریخ دان خوب شود. می توانست یک معلم تاریخ شود. عوضش شده دانش آموزی که مدام تحقیر می شود و محکوم می شود به تنبلی و هیچ کس فکر نمی کند که عکاسی آن چیزی نیست که زهرا دوست دارد... که زهرا جایی نیست که باید باشد. عاقبتش هم می شود ازدواج زودهنگام یا به اصرار خودش و یا به اجبار خانواده تا از شرش زودتر خلاص شوند.
دریغ که همکاران من و گاهی خود من هم هنوز از بالای آن سکو به بچه ها نگاه می کنیم.