کابوس
توی کلاس زبان نشسته بودیم که استادمان وارد شد. یکی یک کاسه ماست داد دستمان و گفت با هر وسیله ای که می خواهید روی این کاسه ماست شکل های اتفاقی بکشید... هرچه از آب در بیاید آینده را نشان می دهد. من با یک پودر سیاهی که نمی دانم چه بود شروع کردم به شکل ساختن روی ماست. انگار که آرام آرام حل شوم توی نقش ها، در فلش فورواردی، رفتم توی آینده.... شهر خاکستری بود و از همه جا آوار می ریخت. همه می دویدند که سرپناهی بجویند. اما هیچ سرپناهی هم نبود. توی گرد و غبار گم شدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 0:59 توسط آزاده.میم
|