مردا هم مردای قدیم
بعد از ظهر جمعه است و نشئگی بعد از ناهار، آن هم قرمه سبزی عزیز که هیچ غذایی توی دنیا جایش را نمی گیرد. باباجان که خسته و کوفته از سرِ زمین آمده، کنار بخاری چرت می زند و ما دور هم نشسته ایم و از مزه پرانی های خودمان دل غشه گرفته ایم که عزیز و مامان شال و کلاه کرده از اتاق می آیند بیرون. عزیز رو می کند به باباجان: پاشو مرد... پاشو.. نمیای که... اقل کم مارو برسون. باباجان سر از چرت برمی دارد و می گوید: وااا آژانس بگیر خب.می گویم: عزیز جان مگه ما چی کاره ایم؟ نوه بزرگ کردی واسه چی؟ و رو به خواهر می گویم: پاشو برسونیمشون. باباجان برافروخته می گوید: واااا این همه مرد اینجان یه کاره شما باهاس برید؟ خواهر با خنده ای شیطنت آمیز می گوید: باباجان مردا هم مردای قدیم. عزیز اشاره می کند به باباجان و با شیطنتی که به خواهرجان ارث داده و می گوید: بیا... اینم از مردای قدیم. و غش غش می خندد.