کابوسها رهایم نمی کنند. این کودک کیست که مدام در خوابم تکرار می شود و دست از سرم برنمی دارد! کاش یونگ سر از خاک برمی آورد و یا نه مثل این کودک به خوابم می آمد و به من می گفت که چه در این ناخودآگاه لعنتی می گذرد...

کودکی که اشاره می کند به دورها و با لحن کودکانه ای می پرسد برم اونجا؟ و استادی که با کمی تامل می گوید برو  و من نگاه می کنم به "آنجا" که یک سیاهی مطلق است و می پرسم که آیا خطرناک نیست؟ و استاد می گوید که هست ولی باید برود...

بالای سر زن زائویی هستم. بچه اش را بیرون می کشم. بچه گریه نمی کند. پرستار جوانی که رد می شود می گوید باید بزنم پشتش تا گریه کند. می زنم و تا به گریه می افتد و می خواهم بدهمش دست مادرش می بینم مادری در کار نیست... منم و نوزادی که ضجه می زند...

رویاها از کجا می آیند؟ چه می خواهند بگویند؟ که می داند؟...