گفتم: "با امروز 23 روزه که از مهر گذشته ولی تو یه دونه عکسم نگرفتی."

سرش را انداخت پایین، خیره به دستهاش که یکی آن دیگری را می فشرد. گفت:" خانوم بابامون امروز قراره بیاد مدرسه باهاتون صحبت کنه."  گفتم: "حالا فعلن بشین کنار هانیه کار با سرعت و دیافراگم رو یاد بگیر تا بعد..."

...

از میان سرو صدا و جیغ و ویغ بچه ها از پله های راهرو پایین می رفتم که دیدمش کنار یک مرد کوچک اندام ایستاده. رفتم جلو و سلام دادم. پیرمرد خندید. از آن خنده های توام با محبت. لای شیارهای دستهاش و چهره ای که به نظر زودتر از موعد شکسته شده بود، رنج عبور روزها و سالها را می شد دید.

گفت: "خدا خیرتون بده که با این بچه ها سرو کله می زنید. بچه های مان ولی خودمون به زور سرو صداشونو تحمل می کنیم." گفتم: "ما وظیفه مونو انجام می دیم پدر جان" گفت: " مث اینکه باهاس دوربین بخریم براشون." گفتم : " رشته شون عکاسیه دیگه. باید دوربین داشته باشن." گفت: "من که یه کارگر ساده ام. یه پولی با قرض و قوله جور کردم ایشالا از شرمندگی بچه مون در بیایم." گفتم: "چقدر می تونید هزینه کنید؟"  گفت: "خدا رو به سر شاهده بیشتر از 200 تومن نمی تونم."

نگاه دختر به دهان من دوخته شده بود و نگاه من به هم کلاسی هایش که آن سوی در شیشه ای، توی حیاط، کلاه بوقی روی سرشان بود و در حالی که ریسه رفته بودند از خنده از هم دیگر عکس می گرفتند....