این نوشته به درخواست یک دوست، ذیل عکسهایی از آلبوم خانوادگی نوشته شد. با کمی دست کاری، بخشی از آن را به اشتراک گذاشتم.

 سال 1362.عکس بازگشت از اولین روز دبستان. اولین خانه پدری. جایی که همه کودکی ام در میان دیوارهایش گذشت. به آن روزها که فکر می کنم فقط طعمی تلخ مزاجم را پر می کند. کودکی نکردم. کیفی که دستم است، یک کیف چرم قهواه ای بود که به علت وزن زیادش، کیف مورد علاقه معلم سال دوم دبستانم شد. جریمه سنگینی که روی دست کسی که تکلیفش را انجام نداده بود قرار می گرفت. ایستاده بر یک پا  در کنج کلاس، تا آخر زنگ با دودست بالای سر و کیف من که روی دست متنبه قرار می گرفت...

همه فضای زندگی ام توی همین حیاط خلاصه می شد که گاهی مریمِ بتول خانوم، همسایه مان، می آمد پیشم. روی موزاییک های کف حیاط با گچ های سفیدی که یا از مدرسه کش می رفتیم و یا از میان نخاله های ساختمانهای در حال ساخت پیدا می کردیم، جدول می کشیدیم: هرچهار موزاییک یک خانه و لی لی بازی می کردیم. پایمان نباید روی خط می رفت. این بازی به گمانم نماد تمام عیار سبک تربیتی مان بود: پایمان نباید روی خط می رفت. خط قرمزهایی که در خانواده های مذهبی و سنتی چون ما برایمان در نظر گرفته شده بود، به بازیهای کودکانه مان هم سرایت کرده بود... آن خطوط لی لی بازی تا امروز ما ادامه پیدا کرده است و به گمانم هنوز دارد کار خودش را می کند و از شما چه پنهان هنوز هم گاهی وقتها که پیاده روی می کنم، سعی دارم پاهایم روی خط نرود. هنوز هم گاهی هر چهارتا موزاییک را یکی می کنم و قدم هایم را با احتیاط بر می دارم. حتا گاهی که اثری از موزاییک نیست و دارم روی آسفالت راه می روم مراقبم پایم روی ترک های آسفالت نرود.

...راستش را بخواهید دلم می خواهد از شر همه ی این خط های لعنتی خلاص شوم و پایم را روی همه ی خط قرمزهای دنیا بگذارم.