مثل جغد شده ام. شبها بیدارم به وبگردی، کتاب، نوشتن تا صبح که خوابم ببرد. امشب هم از آن شبهاست. توی ولگردی های وِبانه ام، که اول قصد داشتم قصه دوران کودکی مان، "حسنی و لوبیای سحرامیز" را کالبد شکافی کنم، به این سایت برخوردم. انگار که یک صندوق قدیمی پر از خاطرات فراموش شده پیدا کرده باشم، به وجد آمدم. تمام صداهای کودکی مان توی این صندوقچه پیدا می شود. مثل یک ماشین زمان پرتاب شدم به سال های دور. لحظه ای زمان و مکان را گم کردم و وقتی به خودم آمدم به اعجاز صدا پی بردم. صداها چیزی فراتر از صوت بودند و در استحاله ای سریع، به تصویر تبدیل می شدند. هیپنوتیزم شده بودم و اصوات جادویی، خاطرات فراموش شده را از توی ناخوداگاه کپک زده ام می مکید و بی رحمانه بیرون می کشید و پیش رویم می گذاشت. و دیدم که چگونه آگاهانه -یا شاید هم ناآگاهانه- برخی خاطرات را به عمق درونم فروبرده ام که مبادا چشمم بهشان بیفتد. دیدم که فراموشی عجب موهبت بزرگی است. اما در میان این خاطرات یکی که نمی دانم خنده دار است یا گریه دار نقل می کنم تا ببینید چه به روز کودکی مان آورده اند حضرات...

صدای آژیر خطر را که play کردم، رفتم دهه 60... دوران طلایی! آن روزها که روی همه پنجره های شهرک یک ضربدر چسبی بزرگ زده شده بود. رفتم توی راهروی خانه پدری. چراغها خاموش بود و ظلمات. و صدای قلبم که انگار داشت در دهانم می تپید. و چند بچه قدو نیم قد که توی بغل پدر و مادرشان چپیده بودند و در سکوتی نفسگیر منتظر بودند صدای انفجاری بشنوند، هر چه بلندتر، نزدیکتر و دلهره آورتر. یادم است وقتهایی که نماز نمی خواندم و خودم را غرق در گناه حس می کردم، می رفتم می نشستم پای پنجره و هر چه صدایم می زدند نمی رفتم پیش شان. معلم مان گفته بود آنهایی که شهید می شوند با اولین قطره خونشان همه گناهانشان پاک می شود...