نوشتن، همین و تمام
نوشتن مدتهاست که جزیی از وجودم شده، حتا وقتهایی که نمی نویسم.
یادداشت های روزانه...نامه نگاریهای گاه و بیگاه، لیست خرید، بیان حسی لحظه ای که
تو را پر می کند و چاره ای جز نوشتنش نداری گاهی در قالب شعری یا ترانه ای گاه در
قالب شکلی موهوم. و گاهی نیز نوشتن در این وبگاه که وقتی دستم از همه جا کوتام است
بهانه نوشتنم می شود.... همه ی این نوشتن ها و واگویه های درونیست که متن زندگی ام
را ساخته.. وکلماتی که چون اورادی مقدس در متن زندگی و در متن روزمرگی و کسالت
تکرار می شوند.
گاهی یک بیت شعر می شود ریتم زندگی یک روزم و گاهی چیزی
شبیه به کلمات و چه بسا بسیار انتزاعی تر از آن، توی ذهنم لب می جنباند و من هر چه
گوش میکنم نمی شنوم. پیشتر از آنکه دستم به آنها برسد محو می شوند و من می مانم و خیال
شعر نشکفته و غزلی نسروده که تنها یک حس و حال غریب از آن برایم مانده. مرا چه می
شود... پرم از وسوسه نوشتن و سرودن اما این گوشها انگار برای شنیدن این نغمه های
ظریف زنگار گرفته اند...
یک مومن معتقد برای زدودن این زنگار نیایش می کند، به معبدش می رود، به معبودش رو می آورد.... اما تو به من بگو یک دین زده ی گم گشته ی آس و پاس که برای جمع آوری تکه پاره های وجودش به هنر رو آورد و عاقبت با پازلی که هنوز قطعات گمشده زیادی دارد، حالا سر توی ادیان و اساطیر کرده و تکه پاره های وجودش را از میان خنزر پنزرهایی که از بازار "سداسمال" هم آشفته تر است، می جوید، به چه پناه برد که زنگار از دل بزداید و تصفیه شود و به قول مولانا صیقلی شود تا که بشنود صدای کسی را که مدام پیش چشمانش لب می جنباند اما هیچ نمی شنود...