کلمات خاموش
شده تا به حال بنشینی پشت مونیتور. صفحه وورد را باز کنی. انقدر کلمه ها توی ذهنت رژه بروند که ندانی کدامشان را بگیری. و انقدر حرف برای گفتن داشته باشی که ندانی از کدامشان بگویی... و آنقدر زل بزنی به آن صفحه ی سفید که آخر آن صفحه را سفید باقی بگذاری؟ این فرق دارد با زمان هایی که اصلن حرفی برای گفتن نداری و فقط دلت می خواهد چیزی نوشته باشی.
شده تا به حال دوربین دست بگیری تا عکاسی کنی. عکس ها توی ذهنت شکل بگیرند اما هرچه کلیک کنی شبیه به عکس های توی ذهنت نشوند و ترجیح بدهی دوربین را کنار بگذاری و با ذهنت عکاسی کنی؟ این فرق دارد با زمان هایی که اصلن حس و حال عکاسی نداری و به زور خودت را وادار کرده ای که عکسی بگیری.
شده تا به حال بنشینی روبروی کسی و بخواهی یک دل سیر با او حرف بزنی ولی هیچ کلمه ای نتواند حرف دلت را بگوید و لاجرم زل بزنی به چشم هایش. یک دل سیر نگاهش کنی و بی هیچ کلامی با او حرف بزنی؟ این فرق دارد با زمان هایی که هیچ حرفی برای گفتن نداری.
حاصل هر دو وضعیت یکی است: سکوت، خلا، هیچی.... اما این جور حرف ها جایی باید ثبت شوند... نمی شوند؟