باز آمدم
بازمی گردم. به حرمت آشنایانی که هر روز در این خانه را می زدند و من از توی چشمی در می دیدمشان و دل دل می کردم اما به خاطر تصمیمی که گرفته بودم در را باز نمی کردم. باز می گردم. به خاطر ر.ن عزیز که کامنت پر از محبت و بسیار تاثیرگذارش را نتوانستم نادیده بگیرم. به خاطر زنبورعسلی که به قصد پیدا کردن شهد در این حوالی پرسه می زد و جز تلخی نصیبش نمی شد. به خاطر عین که از شکاف کوچکی که به درونش باز کرده، بخشی از دنیای پر ابهامش را عیان می کند. به خاطر کوروش که برای هر کامنتش به اندازه نوشتن یک پست زمان می گذارد و در مقابل محبت همیشه اش کم می آورم. به خاطر م.م.امید که کامنت هایش هواییم می کند. به خاطر ناشناسی که کاش نمی دانست که شناخته شده است. به خاطر انگار که تازه پیدایش کردم و چقدر خوب می فهممش... و به خاطر همه ی دوستانی که بی سروصدا به این دنیای دیوانه ی کلماتم سرکی می کشند و بی ردپایی از خود، می روند.
این غرور، این غرور لعنتی را می شکنم و اعتراف می کنم که نتوانستم. که نمی توانم از اینجا دل بکنم. فکر کردم مگر کار راحتی است پیداکردن کسانی که حرفت را بفهمند و پای درد دلت بنشینند. بازمی گردم اما بخشی از وجودم را به اجبار جایی دیگر می گذارم تا دیگر بار رودرروی هم سخن بگوییم.
"زیباترین حرفت را بگو
شکنجهی پنهانِ سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانهیی بیهوده میخوانید.
چرا که ترانهی ما
ترانهی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.
حتا بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطرِ فردای ما اگر
بر ماش منتی ست؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است."