تمام می شوم آخر میان این کلمات، 

که در دهان من این اینک ترانه می خوانند.

که چون حباب، رها، در سماع و در رقص اند؛

ولی به محض فتادن به دام، می ترکند.

تمام می شوم آخر میان این تردید،

میان این همه شکّ و چند راهی ها.

کدام راه مرا میبرد تا تو،

مگر دمی بگریزم از این سیاهی ها!

بگو کجای زمان ایستاده ای آخر!

که نبض سرد زمین از شماره افتاده است.

کجاست منجی انسان بگو حضورش را،

کدام چاه، کدام جاده بلعیده است؟

سکوت نیروانایی، لوگوس، کلام مسیح،

سلام سبز محمد، سرود گاتاها.

تمام این همه هستی که تا بیابندت.

درون این همه مستور و همچنان یکتا.

بهای بودن من در جهان تو رنج است؛

که رنج، زاده ی میل است: آنچه بودا گفت.

واشتهای میل را روزه ای باید،

چنان مسیح که دست از غبار دنیا شست.

مرا به من برسان ای شهود جوشانم!

کدام من، کدام تو، کدام واژه تویی؟

ضمیرها همه اعتباری و خامند.

و این تویی که درونم ترانه می خوانی.

کدام منجی انسان کدام راه نجات!

که راهها همه منتهی به خویشتن اند.

سلام سبز محمد،صلیب رنج مسیح،

درون جان من اند و درون پیرهن اند.

تو می روی که به ماندن مرا بپیوندی؛

که تو مسیر من و من ردپای توام.

تو می سرایی و من در میان دستانت،

چونان قلم به سماع نوای نای توام.