من از این شب هراسانم.

من از این سایه های منجمد بر سنگفرش شهر، ترسانم.

مرا در سایه ها مگذار،

مگذر ای سراسر من!

که خورشیدی تو در این شهر بی روزن،

که از هر سوی راه نور را بسته،

سایه ی دشمن.

من از این شب،

که جامش اشک خوبان است و

جانش از نفس های جوانان

بر فراز دار پروار است،

ترسانم.

مرا در سایه ها مگذار

ای خورشید تابانم!

که تنها روزنی که سوی تو دارم،

سرودی گنگ، از آن سوی دیوار است،

که گاهی یک نسیم مست و بازیگوش می خواند؛

و گاهی قمری غمگین و محزونی

که بر دیوار کز کرده است.

مرا تنها به خود مگذار.

ای تو!

ای ندانم که!

که روزی چون خدایی بر فراز آسمان بودیّ و اکنون،

هیچ.

ای تو!

تو، نزول یک خدایی در ضمیری گنگ،

تنها یک مخاطب در طلوع شعرهایم هستی و آنگه،

ضمیری غایب و خاموش

در فقدان ایمانم.

و شاید خلسه ای خوش همچنان یک وهم،

در مستی و بی خویشی

چونان طعم فراموشی

در این زندان بی روزن

برای یک دم آسودن.