مدتی را برای تمدد اعصاب عزم سفر می کنی به قصد یکی از کشورهای آسیای شرقی. از این مرز پرگهر که مهرش از چپ و راست شامل حالت می شود رخت می بندی اما نمی دانی چرا موقع برگشت پای بازگشتت می لرزد و دلت می خواهد صاعقه ای تمام پروازهای دنیا را کنسل کند. اما چنین نمی شود و به خودت که می آیی می بینی بارها را تحویل داده ای و یکی دو ساعتی را باید برای بازگشت به مام میهن سر از پا نشناخته منتظر بمانی. در حال آماده کردن خودت برای مواجهه با مرز پرگهرت هستی و در عوالم خودت غرقی که زنی سیاه چرده و چارقد به سر از مقابلت عبور می کند. قلبت هری می ریزد و بوی وطن مشامت را پر میکند. هوایی می شوی و ناگهان یادت می افتد که ای دل غافل... پوشش مقدس اسلامی ات را، عفتت را، ناموست را، در چمدانی که تحویل بار داده ای جا گذاشته ای. و این اولین مواجهه ات با مام وطن است که این مام عزیز را تبدیل به قول بی شاخ و دمی می کند که عنقریب است که چوبی در آستینت کند.

القصه... با هم سفرانت سراسیمه سرسرای فرودگاه را که از دو طرف زرق و برق تابلوهای "فری شاپ" اش احاطه ات کرده اند، می چرخی تا بلکه شالی، یا لباسی درخور و مناسب با شئونات اسلامی پیداکنی ولی مگر در این اجنبی بازار چنین چیزی یافت می شود! چشمت به گروهی می افتد با لباسهای فرم هم شکل و سرشار از شئونات اسلامی و آرم ماهان. قلبت به تپش می افتد و از آنها راه حل می خواهی اما جواب مناسبی نمی شنوی. تنها گزینه ای که در رگال یکی از این بوتیک ها پیدا می کنی لباس خواب سفید بلندی است، با آستینهای بلند گشاد و توردوزی بسیار شیک و مجلسی و شکوفه های صورتی. دست و دلت می لرزد، وقتی قیمتش را می بینی اما چاره دیگری نداری و 200هزار تومن ناقابل بابت خنگ بازی ات و قوانین انسانی این مرز پرگهر پرداخت می کنی.

وقتی با آن لباس خواب دلفریب پایت را توی هواپیما می گذاری و واکنش همان فرم پوش های ماهانی را می بینی و خنده هایشان را، ترجیح می دهی فکر کنی که چارلیز ترون هستی و پایت را روی فرش قرمز گذاشته ای و همه مسحور زیبایی پیراهنت هستند تا اینکه فکر کنی که مثل ابله ها توی یک بالماسکه ی مضحک شرکت کرده ای.

و چه می توان گفت از آن لحظه ی باشکوهی که توی لباس خواب گوشه ی صندلی هواپیما مچاله شده ای و چراغ های کابین روشن می شود و نبض تپنده ی مام میهن را زیر پایت احساس می کنی و درحالی که صدای بستن کمربندها به گوش می رسد ناگهان صدای محمد نوری در فضا می پیچد که می خواند: " ای ایران ایران... دور از دامان پاکت دست دگران... ای مهر رخشان ... ای شیرین ترین رویای من به جهان..." تو اشک در چشمانت حلقه می زند وقتی به یاد بی عفتی های این اجنبیان لامذهب که تازه از درخت پایین آمده اند می افتی که چقدر الکی به آدم احساس آزادی می دهند و چقدر الکی آنجا به تو خوش می گذرد و تصمیم می گیری بیش از پیش قدر این خاک را بدانی و خداوند منان را شاکر باشی که در دل این گربه ی بی شاخ و دم متولد شده ای...