با آن سبک متفاوت شال بستنش و نگاه روشن، قد بلند و پوست روشنش و هیجانی که هنگام حرف زدن نشان می داد، توجه رهگذران را به خود جلب می کرد و کلمه ی "خارجی" را از دهانشان می شنیدی. هرچند خودش می گفت:

They call me “kareji”, but I feel they are my people and when I walk in these streets I feel I am in my land.

دو روز سنگین اما شیرین را در کنارش گذراندم. اهل بوسنی است. تز دکترایش درباره فرشهای محرابی ایران است و این، بهانه ای شده تا بخواهد زبان فارسی یاد بگیرد. تا آن طور که خودش می گوید بتواند اشعار عطار و مولانا را هم بهتر درک کند. می گوید زبان فارسی، بر خلاف زبان مادری اش در گویش های روزمره اش هم آهنگین است. وقتی وارد موزه ی فرش شد، دیگر پاهایش روی زمین نبود. چنان محو اسلیمی ها و ختایی هایی بود که پیرامونش می رقصیدند که دیگر هیچ نمی شنید. گاهی زیر لب با لهجه شیرینش تنها بیتی که از فردوسی به یاد داشت، زمزمه می کرد و باز محو می شد و می گفت:

I am lost, Azadeh

عاشق فرهنگ شرق است. می گوید مردم شرق گرمتر و عمیق ترند. از مدل حجاب ایرانیان تعجب می کرد و می گفت زنان ایرانی نه حجاب دارند و نه بی حجابند. پیش از این برایش از اجبارها و قوانین دولت ایران گفته بودم و حالا بهتر آن را درک می کرد. ون های گشت ارشاد را که دید گفت دنیای عجیبی است، یک جای دنیا آدمها می جنگند برای حفظ این (و اشاره کرد به شالش) و یک جای دیگر آدمها می جنگند برای نداشتنش. (در کشورش مسلمانان به خاطر حجابشان تحقیر می شوند) می گفت هیچ وقت هیچ اجباری در داشتن حجاب به دخترهایش تحمیل نمی کند و اتفاقا با دادن حق انتخاب و آزادی به آنها باعث رشدشان می شود. می گفت او تنها یک مادر است و مسئول تامین آرامش و امنیت عاطفی فرزندانش است نه مسئول نوع اعتقادات و پوشش شان. می گفت به نظر می رسد زن های ایرانی مدرن تر از مردها هستند. نوع لباس پوشیدن، رفتار و گفتار مردان ایرانی مال دهه هشتاد است!

خوانش جالب و متفاوتی از اسلام داشت. خوانشی عرفانی و به دور از شریعت ورزی های افراطی. تاکیدش بر ارتباط مستقیم و بی واسطه با منبع بود. یکی از ارکان فرشهای محرابی، درختی در مرکز این فرش هاست که "درخت زندگی" است. تعبیرش از این درخت به مثابه انسانی بود که نه به شرق تمایل دارد و نه به غرب. "جاست سنتر". و می گفت تا زمانی که این ارتباط قطع باشد انسان حس گمشدگی دارد، چون بعدی از وجودش نادیده انگاشته شده.

ساعتها در کافی شاپ خانه هنرمندان نشستن و دمنوش هفت گیاه نوشیدن و از عقایدمان صحبت کردن، یکی از لذت بخش ترین دیالوگهایی بود که داشته ام. صحبت کردن با آدمهایی دیگر از فرهنگ و ملیتی دیگر همیشه برایم هیجان انگیز بوده. گفتگوهایی نه از نوع دیالوگهای روزمره، از عقاید و باورها و از درونیاتی که در نهایت نشان می دهد درد انسان در هر جای این دنیا، درد گمشدگی است و هر کس با زبانی و با شیوه ای در جستجوی پرکردن این خلا است.

وقتی او را به مقصدش رساندم، آخرین توصیه های دوستانه اش این بود:

Keep your connection with the source, and be in your way. Everything is inside you. Just keep the connection, It will show you the path