با اینا زمستونو سر می کنم
پیاده روها غلغله است. دستفروشها بساط کرده اند و برای آخرین دشت شان در آخرین روز سال فریاد می زنند. اما تنها صدایی که می شنوم صدای فرهاد است که توی گوشم می خواند: "بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی ... بوی تند ماهی دودی"...
دختربچه ای گریه می کند و بساط عروسک فروش را نشان مادرش می دهد، زنی با دستهایی پر از کیسه های خرید منتظر تاکسی است. ماهی های رنگی توی تنگ های کوچک شان روی هم سر می خورند. سبزه ها توی ظرفهای سفالین صف کشیده اند کنار مغازه ها... و فرهاد توی گوشم می خواند: "با اینا زمستونو سر می کنم... با اینا خستگی مو در می کنم"....
آمده ام خستگی ام را در کنم. نه قصد خرید دارم و نه حال و حوصله اش را. آمده ام تا بلکه شاید در میان خوشحالی و اشتیاق مردم، شادی از دست رفته ی خود را بازیابم. اما هنوز فاصله ای هست. همین صدایی که توی گوشم می خواند، همین که دستهایم توی جیب هایم است و به جای ویترین ها، آدمها را دید می زنم، همین که حتا دستفروشها نیز می دانند که مشتری دندان گیری نیستم و انرژی صرف نمی کنند، یعنی فاصله ای هست. مثل یک شبح، مثل سایه، پاورچین پاورچین، از میان ازدحام شان عبور می کنم تا مبادا چرت پرهیاهوی شب عیدشان پاره شود.
بچه ها را می بینم که با بادکنهای رنگی و جعبه های خرید در دست، گویی پرواز می کنند. انگار عید سهم کودکان است. انگار کودکان بیش از همه، تقدس نو شدن را خوب می فهمند. آن روزها در دنیای کودکی مان، نوروز، فریضه ای بود که هر بار که می آمد، آنقدر اشتیاق داشتیم که گویی اولین و آخرین نوروزمان است. چند بار به لباس های نو مان سرک می کشیدیم تا لحظه ی تحویل سال... چقدر دل دل می زدیم برای عیدی هایی که قرار است بگیریم....
بی بی و آقا هنوز زنده بودند. سفره ی پارچه ای گلداری پهن بود روی ترنج قالی و آفتاب راه راه از میان کرکره ها می افتاد وسط هفت سین. در که باز می شد، از شوق، حیاط را می دویدیم و خودمان را می انداختیم توی بغل بی بی. و بی بی با آن گیس های هنابسته اش تکیه داده به مخده قربان صدقه مان می رفت و آقا از لای قرآن... "بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب"...
نوروز دیگری از راه رسیده گویا، و من مثل گنگ خواب دیده در میان ازدحام مردمی که خوشبختی را در کیسه های خریدشان به خانه می برند، هاج و واج ایستاده ام و در میان صدای فرهاد، نوروز را هجی می کنم.