Eternal Sunshine of the Spotless Mind
به گمانم تاثیر پدیده ی "synchronicity" یونگی بود که باعث شد از میان لیست 300 تایی فیلم ها این یکی را انتخاب کنم و با رویایش به خواب روم.
* فیلم، داستان زوجی است که جذب تفاوتهای یکدیگر می شوند و در نهایت همان تفاوتها نقطه پایانی بر رابطه شان می گردد. از این رو برای فرار از خاطرات مشترکی که آنها را می آزارد به کلینیکی مراجعه می کنند که کارش پاک کردن خاطره هاست. اما در این روند، جول (با بازی جیم کری) با یادآوری خاطره ها و لحظات خوش، از اینکه کلمنت (کیت وینسلت) را از دست بدهد، پشیمان شده، سعی دارد مانع ادامه کار شود. جولی شخصیتی منزوی دارد که از برقراری روابط اجتماعی عاجز است. زندگی روتینی دارد و جز نوشتن سرگرمی دیگری ندارد، حال آنکه کلمنت سرشار از هیجان و زندگی است و روحیه ماجراجو و هیجانی اش کافی است تا جولی را از لاک خود بیرون بیاورد.
* فیلم نامه از روایت خطی فاصله می گیرد و زمان را در هم می ریزد. که این خود می تواند نمادی از این واقعیت باشد که انسانها در بحبوحه پیچیدگی های عاطفی، در زمانی آشفته و در هم ریخته زندگی می کنند و در نوسانی مدام، میان گذشته، حال و آینده، قطعات گمشده ی پازل رابطه شان را جستجو می کنند.
* این فیلم به نسبت هویت، خاطرات و عشق می پردازد. و می بینیم که حتا اگر خاطرات از ذهن افراد پاک شوند، نیرو و جذبه ای که در ابتدای رابطه، آن دو را به هم نزدیک کرده، از کار نمی افتد و با علم بر اینکه پایان رابطه چه خواهد بود، در بازگشتی محال، در همان دیدار اولیه باز هم به هم علاقه مند خواهند شد. که می توان دو تعبیر از این نظریه داشت. یکی برداشتی تقدیرگرایانه که می گوید فراری از آنچه برایت مقدر شده است، نیست و دیگری آنکه همان درخششی که تو با دیدن فرد در دلت ایجاد می شود، آن قدر قدرتمند هست که با علم بر هزینه هایی که متحمل خواهی شد به آن رابطه تن در می دهی. که البته به شخصه، روایت دوم را ترجیح می دهم.
* جول، درست در لحظه ای که رابطه شان رو به نابودی است، با یادآوری روزها و خاطرات خوش، میل به بازگشت می یابد و به جول می گوید که چیزی در کلمنت نمی بیند که آن را دوست نداشته باشد؛ اما کلمنت اصرار دارد که اگر الان نمی بیند، بعدها خواهد دید. و به این صورت میل به بازگشتی که در جول وجود دارد، از نظر کلمنت موقتی است زیرا خودش نیز در یکی از سکانس های پایانی فیلم آنجا که جول به رابطه اصرار دارد، می گوید: "تو به یه سری مسایلی فکر می کنی که من از دستت خسته میشم و عرصه بهم تنگ میشه."
* داستان فیلم، داستان پیچیده ی روابط آدمهاست. اینکه آدمها چه طور جذب تفاوتهای یکدیگر می شوند، با هم خاطره می سازند، و در نهایت به خاطر همان تفاوتها ترک یکدیگر می کنند. و این که انسان چیزی نیست جز مجموعه ای از خاطرات و گذشته ای که بخشی از هویت ما را می سازند. در واقع، فرار از گذشته، فرار از هویتی است که همان طور که در نمایی از فیلم می بینیم، در خلال پاکسازی خاطرات، آدمها چهره خود را که نماد هویت شان است، از دست می دهند.
...
و در نهایت اینکه، آدمها با خاطراتی که از خود در ذهنمان به جا می گذارند، حکم همان نقطه های نورانی را دارند که در فیلم می بینیم با خاموش کردنشان سعی می شود محکوم به فراموشی شوند. و با تاریک شدن این نقاط نورانی، زندگی و هویتمان، درخششی نخواهد داشت. گویی زندگی تکرار این شکست هاست تا بدانیم که زنده ایم و هرچه در روند زیستنمان نقطه های نورانی بیشتری داشته باشیم، می توانیم بگوییم که بیشتر زندگی کرده ایم. همان طور که گابریل گارسیا مارکز می گوید، "زندگی آن چیزی است که به یاد می آوریم تا روایت کنیم."