آدم بزرگ
نه زمانش را داشتم، نه قلب نوشتنم می تپید. زمان به طرز سرسام آوری سریع می گذرد و آنقدر لای انبوه کارهای نیمه کاره مدفون شده ام که نمی دانم کجای دنیام... شبیه آدم بزرگ های دنیای شازده کوچولو شده ام؛ حساب و کتاب آخر ماه، قسط ها، و این کار جدید نشریه که با آنکه حالم را بهتر کرده اما همه ی زمانم را گرفته است. خوب است هنوز یک وقت هایی ابرهای پنبه ای بنفشابی، نگاهم را به سمت آسمان می برد. خوب است هنوز گاهی نگاهی از دختربچه ای رهگذر یا پیرمردی روی صندلی روبرو، دلم را می لرزاند... وگرنه چه شواهدی برای زنده ماندن وجود داشت!
غرق اساطیرم این روزها. جلال ستاری، کاسیرر، هانری کربن، لوفلر، یونگ، داریوش شایگان، مهرداد بهار و.... همنشین شبانه و روزانه ام اند. صبح ها می نشینم پشت میز کتابخانه، تا عصر که نور عصر آفتاب از خلال شیشه های رنگی کش بیاید روی کتاب هایم و یادم بیاید که "غروب بتان" نزدیک است و کم کم باید از سفر اساطیری بازگردم، کوله ام را بیندازم روی دوشم و راه خانه را پیش گیرم. اما که می داند از چه حجمی بازگشته ام! خیالاتی تر از پیش شده ام. از شادی و هیاهوی آدم ها برای تماشای فوتبال گرفته، تا مهره هایی که در دستشان می بینم و جمله هایی که از دهانشان می شنوم، همگی مرا پرت می کند توی یک اسطوره و خاطره ای ازلی، آرکی تایپی می شود که همچون مهره ای مقدس از ازمنه دور و انسان غارنشین، در عصر آهن جامانده.
حال عجیبی ام این روزها...
و این خانه –خانه پدری- است شاید که باز جان نوشتنم را هوایی کرده. این نور ملایم غروب که لبه ی اشیا را روشن کرده و انعکاسش از لبه لیوان چای، افتاده روی گل صورتی گلدوزی شده ی رومیزی، این "ترنم دلگیر چرخ خیاطی" که گاهی صدای زمزمه آواز مادر در آن گم می شود، صدای پر صلابت پای پدر و این اکسیژن جاری در این چاردیواری که بوی کودکی ام را می دهد،... اینها همه آرکی تایپ های زنده ی من اند...