آیا رنج و درد، خوراک نوشتن است؟  آیا افسردگی و دلزدگی از دنیا و آدم هاست که تو را وادار به نوشتن می کند؟ چرا در رنج، میل به نوشتن بیشتر است؟ 
یادم هست یکی از روانشناسانی که سالها پیش قرار بود نسخه آرامش مرا بپیچد، با قیافه ای حق به جانب گفت هنر یک جور مالیخولیاست. می گفت اگر درد و رنج افسردگی را نمی خواهی، باید دارو مصرف کنی اما در این صورت ممکن است الهاماتت را هم از دست بدهی. آنجا بود که من مالیخولیایم را در آغوش گرفتم و از ترس اینکه مبادا صدمه ای به پیکرش وارد شود مطب را ترک کردم.
اما حالا با گذشت این سالها و اتفاق ها، همه چیز جور دیگری شده. حالا که دیگر به اقتضای سن و هزار اتفاق دیگر، به نقطه ای رسیده ام که از شر مناسبات رقت انگیز اجتماعی و طاقت فرسا خلاص شده ام، و دیگر مجبور نیستم شبیه دیگران زندگی کنم و آرامش نسبی ام را بازیافته ام، میل به نوشتن هم سر و کله اش پیدا شده. این بار از جنس دیگری.
یک جایی در زندگی دیگر می رسی که دیگر نه به دست آوردن چیزی خیلی خوشحالت می کند و نه به خاطر از دست دادنش خیلی غمگین می شوی. انگار که در مرکز ثقل جهان ایستاده ای. شاید اسمش نقطه تعادل باشد. هرچه هست، دوستش دارم. انگار این جاست که نوشتن برای نفس نوشتن است. نه نالیدن از سیاهی های دنیاست و نه هیجانی در مواجهه با شادکامی ها.
اما آیا درد و رنج خوراک نوشتن است؟ من می گویم هست. تا رنجی درونت حس نکنی، تا به قول هدایت، زخم های ی مثل خوره روحت را نخورد و نتراشد، نیاز به این مرهم را در خودت حس نمی کنی. شروع این بیماری با شیوع درد است؛ اما در رنج ماندن، تلخت می کند. اگر این انتخاب توست، که گریزی از آن نیست. اما گاهی باید گذاشت که رنج از تو عبور کند. چون طوفانی که از مزرعه ای. آن گاه است که دانه کلمات پخش می شوند. نه آنجا که تو می خواهی، آن گونه که نوشتن هدایتت می کند. بی مانند، بی بدیل و غیر قابل پیش بینی. آن گاه است که خود تو اولین مخاطب کلام خویشی.