تولد
سالروز تولد، روزی است مثل دیگر روزها. چه توفیری می کند در کدام یک از این 365 روز چشمت را به این دنیا باز کرده باشی، وقتی گلی به سر دنیا نزده ای! درست مثل دیگر سالروزها... سالروز ازدواج یا دیگر مناسبت هایی که آدمها آن را بهانه می کنند تا لحظه ای کمی –فقط کمی- متفاوت تر و شادتر از سر بگذرانند. آخر آدمی که مرگش به هیچ جای این دنیا برنخورد چه فرقی دارد، کی به دنیا آمده است!
سالروز تولدم، روزی بود مثل دیگر روزها... از خواب بیدار شدن به اجبار و کارهای روزمره... واکسن های سه گانه ی کارما را زدن و برای رساله دکترای دوست بوسنیایی ام که در ایران به سر می برد، دنبال استاد و منبع گشتن، و پایان روز را در میان خانواده به سر بردن که کیکی باشد و شمعی... عزیزانی که با هدیه ها و دست افشانی شان به خاطرم می آورند که هنوز هستند آدمهایی که تو را همان گونه که هستی دوست دارند. تو را با همه ی ناسازگاری ها و سرکشی هایت و بی تابی هایت؛ حتا اگر خودت هم از دست خودت عاصی شده باشی.
سالروز تولدم این بار رنگ دیگری داشت. هیچ پیش بینی و گمانی را برای سالی که پیش رو دارم رقم نمی زد. غم از دست دادن داشت و هراس آنچه که پیش روست؛ و کورسویی از امید که شاید راهی که پیش گرفته ایم، دریچه ای از رهاتر زیستن را به روی هر دویمان باز کند. چرا که از دربند کردن و دربند شدن، سخت بیزارم.
"تولد" واژه ی غریبی است. نه به مناسبت و سالگرد مرتبط است و نه به سال و ماه. تولد لحظه ای است که احساس کنی در همان نقطه، از نو آغاز می شوی. این تولد را کسی نمی بیند و درک نمی کند جز خودت. این جور تولدها در هیچ تقویمی ثبت نمی شوند. لحظه ای است که احساس کنی پوست می اندازی و از آنچه "بوده ای" به سمت آنچه که "باید بشوی"، حرکت می کنی. تولد لحظه ای است که جای خودت را در این دنیای وانفسا پیدا می کنی. از رَحِم تنگ و تاریک "عادت" بیرون می آیی و چشمت به دنیای "جور دیگر زیستن" باز می شود. تولد "درد" دارد. چون کندن از همه ی تعلقاتت "درد" دارد.
به امید تولدهای بدون تقویم، بدون سال و ماه...