چه قدر گذشته از آخرین بار؟ چهار سال؟ چهار سال زمان کمی نیست. آدم می تواند پوست بیندازد توی این چهار سال. می تواند یک آدم دیگر شود. می تواند وقتی چشمش بعد از این چهار سال روی این خطوط می­لغزد، حیرت زده بگوید این من بودم؟ می تواند درست مثل این که یک تصویر کهنه قدیمی از خودش می بیند هاج و واج بگوید چه قدر جوان بودم... چه قدر احساساتی بودم... چه قدر همه چیز زود گذشت...

توی این چهار سال آدم های زندگی ام عوض شده اند. کسانی دیگر نیستند که این خطوط مرا یاد آن ها می اندازد. رفقای مجازی و حقیقی زیادی جلوی چشم هایم صف کشیده اند و مثل روز حشری که می گویند می آید از گور خاطراتم سر بلند می کنند و خودی می نمایند. توی این چهار سال آدم های تازه ای به زندگی ام راه پیدا کرده اند. بعضی رهگذر بوده اند و بعضی آمده اند و مانده اند. لااقل تا الان مانده اند. این چهار سال یادم داد که هیچ آمدنی بدون رفتن نیست.

دلم تنگ این جا را گرفته بود و نمی دانستم. آمدم سر بزنم ولی باز هم می آیم. از شاگرد هایم خواهم گفت. از رمانی که دارم می نویسم و از قصه هایی که از سفرهایم دارم، خواهم نوشت. این چهار سال چهل دست لباس بود که بر اندام زندگی ام پوشاندم. دارم چهل ساله می شوم....