از صبح افتاده به جان خانه، زنی که من نیستم. نیمه ی دیگر من. تاکردن لباسهای روی بند، شستن ظرفها، پاک کردن لکه ها... لکه ها همه جا هستند. روی میزهای شیشه ای، کف سرامیک، روی ظرف ها، لای تاروپود لباسها و ملافه ها... و لابلای شیارهای مغزم. پاک نمی شوند هر چه می سابد. از صبح افتاده به جان لکه ها این زن؛ بلکه این آخری را پاک کند...