بی حسی عمومی چیست؟
معمولن از یک بحران روحی شدید شروع می شود. می تواند بر اثر عوامل بیرونی یا درونی باشد. یک دوره پریود روحی را در این بحران تجربه می کنید. علایم این مرحله عبارت است از: بی خوابی یا خوابیدن بیش از حد، بد و بیراه گفتن به زمین و زمان، اعلام انزجار از همه چیز و همه کس به خصوص خودتان، سیگار کشیدن به وفور، در مراحل حاد فرد به سمت خود تخریب گری می رود. شروع جریانهای مازوخیستیِ یواش از قبیل کم خوردن یا نخوردن غذا، و خود تخریب گری حاد از جمله اقدام به خودکشی از این جمله است. در این حالت است که همه برایتان ابراز نگرانی می کنند و این نگرانی اطرافیان بیش از هر چیز دیگری روی مختان است.
اما بعد از گذراندن چندین بحران این چنینی، بدنتان شروع می کند به واکنش نشان دادن و سمی از خود تولید می کند به نام "بی حسی". این سم به آرامی بدون اینکه متوجهش باشید به تمام بدنتان نفوذ می کند و باعث می شود کلیه ی سلولهایتان کم کم فلج شده در برابر جریانات بیرونی بی دفاع شوند و توان ابراز هر گونه هیجانی از آنها سلب شود. در این حالت هیچ جریانی بر شما تاثیر نمی گذارد. هیچ حادثه ای تکانتان نمی دهد. نه از چیزی خیلی خوشحال می شوید نه چیزی خیلی غمگین تان می کند. ظاهرتان هم مثل یک آدم سالم و نرمال است. مثل بچه ی آدم کارتان را می کنید غذایتان را می خورید حتا می خندید. اما به صورت یک ماشین. نه لذت برایتان مفهومی دارد نه درد. همه هم خوشحال و راضی... که خدا را شکر بالاخره رو به راه شدید و دارید زندگی تان را می کنید. مثل این می ماند که یکی از این آمپولهای فلزی بزرگ دندانپزشکی را تزریق کرده باشند توی روحتان. دیده اید که... آدم اولش احساس سرشدگی می کند و بعد سنگینی و بعد احساس می کند که یک طرف صورتش آویزان است. حالا همین کار را انگار با مجموعه ی روحتان کرده اند... سِر... سنگین...لَخت... دیگر دردی نیست یا اگر هم هست حسش نمی کنید...
البته این بیماری و عوارضش تا این مرحله گزارش شده است... کسی از عوارض بعدی آن خبر دارد؟