رویا
در بستر مرگ بود. کسی گریه کنان در را به رویم باز کرد و من وارد اتاقی خالی شدم که فقط یک تخت توی آن بود. نزدیک رفتم. باورم نمی شد. پوستش بر استخوان چسبیده بود. در دوران حیاتش، مرگ انقدر به او مهلت نداد که اینچنین پیر و چروکیده شود. تا من را و قطره اشکم را دید چشمانش خندید و با همان لحن آرام و موقرش گفت: قرار نیست اتفاقی بیفته ها... صورتم را روی صورت پیرش گذاشتم و بوسیدمش. می بوسیدمش و هق هق می گریستم. وقتی برخاستم، دیگر جانی در بدن نداشت. نگاهم افتاد به پنجره ی نیمه بازی که یک شاخه پر از جوانه با باد تکان می خورد و به داخل اتاق سرک می کشید. بیدار که شدم صورتم خیس از اشک بود.
***
این مرد به همه ی ارکان ناخوداگاهم نفوذ کرده. کاش بودی استاد حمیدیان عزیز …کاش بودی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ ساعت 10:17 توسط آزاده.میم
|