"تنهایی" بعد از مدتها نشسته لبه ی پنجره نگاهم می کند.خزیده توی "سی دی رام" ودر پسزمینه ی صدای شجریان می خواند:"رندان سلامت میکنند جان را غلامت می کنند".

آمده لای انبوه کتاب هایی که دورم ریخته.لای کلمات کتاب "زنی عاشق میان دوات" با لهجه ی "غاده السمان"می خواند:خویشتن را در غیابت از حضورت آزاد می کنم."

"تنهایی" همه ی چراغ ها را خاموش کرده به جز این نئون بالای سرم که نورش را از لابلای حصیرهای سقفی می کشاند روی دفترم.

"تنهایی" مثل بوی اقاقیای زیر بلوک عطر بلاتکلیفش را پخش کرده توی اتاق.کز کرده توی ته مانده ی عطر لباس های مهمانی ام که هنوز روی دسته ی صندلی جا خوش کرده اند.دست نوشتنم را گرفته هدایتش می کند.

"تنهایی" این نبض دردناک لعنتی که توی شقیقه هایم می کوبد را نادیده می گیرد و بیدار می نشاندم تا بخوانم...تا بنویسم.

"تنهایی" با من همراهی می کند تا غیابت را احساس نکنم.تا بدانم جایی زیر آسمان شمال با چشم های رنگی ات خواب های رنگین می بینی.

......وچقدر" تنهایی" خوب است ...و چقدر باید باشد تا "با هم بودن" معنای تازه ای بگیرد.