حواست به خودت باشد، پیش از آنکه شبیه دیگری شوی. حواست باشد اگر کتابهایی که می خوانی، موسیقی که گوش می دهی، آدمهایی که دوستشان داری، با معیارهای اکثریت جور در نمی آید، نکند ناخواسته بر موج شان سوار شوی و ناگهان به خودت بیایی و ببینی که دیگر اثر خواسته هایت از روی انگشتهای احساست پاک شده... موج اکثریت، تمامیت خواه است. غافل که شوی می بینی با ضرباهنگ آنها داری زندگی می کنی و می رقصی... با ملاک آنها آدمها را انتخاب می کنی... از نگاه آنها به دنیا می نگری... اگر نگاهت با نگاه آنها تناقض دارد، دلیل بر درست بودن آنها نیست... انگار همیشه هم حق با اکثریت نیست. آنها برایت الگو می سازند که مثل آنها فکر کنی؛ زندگی کنی و حتا لباس بپوشی. اگر مثل آنها نباشی به تو انگ می زنند. و به جرم اینکه آنها را در مسیر بلاهتشان همراهی نکرده ای تنها می شوی... قدر این تنهایی را بدان... مبادا "درد تنهایی"  را به "همرنگ جمع شدن" بفروشی؛ که چه بسا رسوایی گاهی ارزشمندتر از همرنگ جماعت بودن، باشد. این موج، آنقدر آرام آرام تو را در خود می کشاند که حتا گاهی یادت می رود زمانی چه فکر می کردی و چه از جان زندگی می خواستی. "آنها" از این که مثل آنها نباشی احساس خطر می کنند. چون نمی توانند تو را بشناسند و پیش بینی ات کنند. مبادا غم نان، رنج زیستن و دغدغه "شدن" را از تو بگیرد. مبادا با بی قیدی شانه هایت را بالا بیندازی و بگویی زندگی همین است دیگر... زندگی "همین" نیست. زندگی فرمول ثابتی نیست که همه از آن تبعیت کنند. زندگی "همین " نیست که بیایی و ازدواج کنی و بچه دار شوی و... مبادا "آنها" ، مدل و طرز فکر تو را در خود حل کنند، که طرز فکر تو مثل اثر انگشتت فقط خاص خودت است. مگذار هویتت قربانی جمعی شود که می پندارند بهترین مسیر را می روند...مگذار...