برزخ
برزخ جایی است که نه در ماندن می گنجی و نه پای رفتن داری. جایی که احساس تنهایی داری اما تنها نیستی.
برزخ، فاصله ی موج است تا ساحل. مرزی است که نمی توان صیدش کرد. هست و نیست. مثل فاصله ی میان شب و روز، که نه خورشید چندان رمقی دارد که پیش پایت را روشن کند و نه شب رهایت می کند. برزخ مثل مرز خواب و بیداری گنگ است. مانند بختکی که رویت می افتد و با همه ی نیرویت فریاد می زنی اما صدایی از گلویت در نمی آید. خوابی، اما همه جا را می بینی. بیداری، اما توان تکان دادن انگشتت را هم نداری.
در برزخ همه چیز روی مرز است. دردی در کار نیست، همان طور که لذتی. برزخ، شکافی است بزرگ، میان تو و دنیا. میان خودت و آنچه باید باشد، آنچه می خواهی باشد.
در برزخ، مثل تبعید شدگان فراموش می شوی و کم کم از یاد دنیا می روی.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 4:33 توسط آزاده.میم
|