در ستایش شب
شب می بارد بر بامهاوسنگفرش ها.بر درختها ودلواپسی ها.بر من که پرم از التهاب زیستن.سرشار از وسوسه ی نگاشتن. می نویسم بر "پوست کشیده ی شب". زیر نور" چراغ های رابطه" که "تاریکند".می نویسم در بستر شهر.شهر خواب زده.شهر مردمان فراموش شده.می نویسم بر تنهایی یک شب آرام بهاری. با نسیمی معتدل که با حاشیه ی پرده بازی می کند.
شب است. می بارد برمن. بر نوشته هایم که طعم گس اش دندانها را کند می کند...ومن می بارم بر متن سپید دفترم. کلمات را می بارم تا سیلی شود.بباردوبباردو بروبد همه ی دلتنگی هایم را....ای شب! شب باشکوه! بنوش رخت سیاهی را از بستر این شهر. شهرخسته وزخم خورده. ...ببار بر من .من که رنگ تورا در ته مردمکان خسته ام پنهان کرده ام و در گیسوانم شانه ات می زنم. این تویی که روز را می بلعی و ماه، ماه به گود نشسته ات را بر زانوانت می نشانی وبه تماشای شهر می نشینی.جاری می شوی در میان لمبرهای شهوتناک شهری که آدم هایش درد هوس را در خانه های خاموش شان نفس نفس می زنندتا فراموش کنند لحظه ای درد زیستن را.جاری می شوی چون خونی سیال و لزج در مویرگ هاو شاهرگ های حیات شهر.شهری که بی تو و در نور بر ملا کننده ی آفتاب وقیح، چون زخمی چرکین آماس می کند و میگندد. ای شب عزیز! جاری شو در زیر قلمم.بگذار تا به خواب رود دهان نوشتنم که بی وقفه در دلم لب می جنباند ومیخواهداز خویش بگویدتا شاید به جاودانگی بپیوندد.
شب می تابد.بر شهر. بر بامهاو سنگفرش ها.بر هوس هاو دلتنگی ها.بر من. بر تو. بر ما که یک عمر خستگی زیستن را در آغوشش خواب می کنیم تا فردا سبکبار و رها به استقبال روز رویم...