یک سطل کلمه
تمام شب را گریسته بود.چشم های پنهان در زیر پلکهای متورمش در آینه خاک گرفته این را می گفت.شانه ای بر پریشانی گیسوانش،خطی سیاه بر التهاب چشمهاش ورنگی بر بی رنگی لبهاش.رفته بود کنارپنجره.پیراهن خوابش ،جسمش را با خود حمل می کرد،بی اعتنا به آفتاب ظهر.نور مورب آفتاب لبه برگهای سبز گلدان را نقاشی می کرد.آب پاکی را ریخت بر دست های خالی گلدان...برغوغای درونش. آنسوی پنجره گرما بودو حرارت زندگی در نیم روز یک تابستان گرم،جاری. خیره شده بود به بازی کودکان وزنانی که خوشبختی را در چرخ دستی های سنگینشان با خود به خانه می بردند..ونگاهش از آن سوی پنجره لغزیده بود بر دستهاش.دستانی که تمام عمر پی چیزی می گشتند...یک فنجان چای در میان دود سیگار.تلخی چای با جانش می آمیخت ونرم چرخش دود که از باریکه نور بالا می رفت نگاهش را به آسمان هدایت می کرد.آسمان دور بود.دورتر از آن که دیده شود...صدای هیاهوی کودکان گرمای ظهر تابستان را انکار می کرد وهرمی که از آسفالت بر می خواست نادیده می گرفت.زنی با چادر گل گلی اش یک سطل آب ریخته بود بر سنگفرش کوچه...صدای آب گوشش را پر کرد...یک سطل کلمه جاری شده بود بر سنگفرش سپید کاغذ...