"ما و فرازمینی ها" عنوان برنامه ای بود که از شبکه من و تو پخش شد. داستان جناب جرج واشنگتن بود و نحوه ی تاسیس امریکا و فراماسونری توسط وی. این برنامه به طرز عجیبی سعی داشت به جرج واشنگتن ویژگی های پیامبرگونه اطلاق کند. از جمله ارتباطش با فرازمینی ها و کمک گرفتن از آنها برای فتح سرزمین امریکا، قایل بودن رسالتی برای نجات جهان توسط او و نظم نوین جهانی - که این روزها شعار سیاستمداران دنیا شده- ، و حتا قرار گرفتن فیگور جرج واشنگتن به جای فیگور خدا در میان فرشتگان در نقاشی های قرن هجده کاخ سفید. و جالب ترین قسمت این برنامه این بود که در میانه ی جنگ بریتانیا و ارتش امریکا بر سر تصاحب این قاره جناب جرج خسته و ناامید می رود در جنگلی و خلوت می کند و در آنجا موجود سفید پوشی بر او نازل می شود و نقشه ی آینده ی این قاره را به او نشان می دهد و به او این اطمینان را می دهد که امریکا از آن اوست و ایشان با قوت قلب بیشتری نزد یارانش بازمی گردد و در نهایت به کمک آن فرشته گون؛ که فیلم او را فرازمینی می خواند؛ پیروز می شود. آیا این داستان شما را یاد داستانهای پیامبران نمی اندازد؟ با این تفاوت که اینجا به این موجودات، نام فرازمینی اطلاق می شود و آنجا نام فرشتگان. اینجا نامی از خدا در میان نیست و آنجا همه ی این اتفاق ها تحت سیطره ی موجودی مافوق به نام خدا می افتد.

جالب اینکه هم زمان، کتابی می خوانم با نام "قدرت اسطوره" که در آن از لزوم وجود اسطوره ها در زندگی انسان و حتا انسان مدرن می گوید و اینکه انسان مدرن ناگزیر است از ساختن اسطوره و کمبل در این کتاب، المانهای اسطوره های مدرن –در امریکا-را برمی شمارد و تحلیل می کند. و در جایی داستان فاستوس گوته را مثال می زند و می گوید آنجا انسان روحش را به شیطان فروخت تا صاحب قدرت شود و در روزگار مدرن انسان روحش را به ماشین فروخت تا دنیا را قبضه کند و طبیعت را نابود. از قهرمانهای مدرن که در زمان او فیلم جنگ ستارگان بوده می گوید که چه طور جایگزین اسطوره های ازلی شده اند.

اما سوالهای زیادی در میان است... اینکه آیا فقدان اسطوره و تاریخ باستان نیست که اینان را بر آن داشته که خود، اسطوره هایی برای آیندگانشان و حتا خودشان خلق کنند و اسطوره هایی برای امریکا بسازند؟ امریکایی که روزگاری از آن بومیانی بوده که با طبیعت عجین بوده اند. آنها قلع و قمع و نابود شده اند حال آنکه سردمدار این فجایع دم از نظم جهانی و نجات جهان می زند. بار کردن ویژگی های اسطوره ای به جرج واشنگتن و ساختن و پرداختن داستانهای این چنینی که آن هم به تازگی پرده از آن برداشته اند نشانگر چیست؟ و اصلن چرا پیش از این، سخنی از آن به میان نیاورده بودند؟ اگر این داستانها توسط دیگران نقل می شد آیا متهم شان نمی کردند به توهم و خرافه؟ و چرا ما گنجینه ی اسطوره هایی که را نیاکانمان به جا گذاشته اند، مهمل و افسانه می پنداریم و آنها که ندارندش، به هر شکلی سعی در ساختن و پرداختنش دارند...

... و اینکه دنیا دارد به چه سمتی می رود؟ در قرن بیست و یک بعد از یک دوره عقل گرایی های افراطی مدرنیته ناگهان سخن از فرازمینی ها و ارتباط با ماورایی ها حرف روز می شود، جرج واشنگتن خدا می شود، از سوی دیگر نیز عده ای فریاد بر می آورند که فراماسونری دارد بر همه چیز نظارت می کند و همه ی ما به طور ناخوداگاه از طریق رسانه ها تحت تعالیم و سیطره ی آنان شستشوی مغزی شده ایم و خود خبر نداریم، ناگهان دریافته ایم که نمادهای فراماسونری همه جا را فراگرفته، از هرم و چشم جهان بین گرفته تا ابلیسک و  پرگار و گونیا، پایان دنیا فرا می رسد و خیره بر آسمان، یا شهاب سنگی را منتظریم که ما را متلاشی کند و یا اینکه خوشید غروب کند و هرگز بر نیاید.... آیا می توان گفت که اینها نیز اسطوره ی انسان مدرن است؟ انسانی که به قدر کافی خود و طبیعت را نابود کرده و اکنون در انتظار نابودی خویش است و چشم بر آسمان، بیم آن دارد که طبیعت انتقام سختی از او بگیرد تا شاید آسوده تر رخت از این دنیای ویران شده بربندد و تقاص گناهان خویش و نیاکان خویش را پس دهد.

و در پایان، بخشی از نامه ی رییس قبیله ی سیاتل در پاسخ به واشنگتن که از او خواسته بود زمین هایشان را بفروشند، می آورم که حیرت انگیز است:

« چگونه می توانید آسمان را و زمین را بخرید و بفروشید؟ این فکر برای ما عجیب است. ...آب درخشانی که در جویبارها و رودخانه ها روان است فقط آب نیست، خون اجداد ماست. اگر زمین مان را بفروشیم باید به یاد داشته باشید که مقدس است. هر انعکاس شبح واری در آب های روشن دریاچه ها، از رویدادها و خاطرات زندگی مردم من حکایت می کنند. زمزمه ی آب، صدای پدرِ پدر من است.... آیا آنچه را که ما به فرزندانمان یاد داده ایم شما نیز به فرزندانتان یاد خواهید داد؟ اینکه زمین مادر است؟ و هر اتفاقی برای زمین بیفتد، برای همه ی فرزندانش نیز خواهد افتاد. ما این را می دانیم که زمین به انسان تعلق ندارد، بلکه انسان به زمین تعلق دارد. همه ی چیزها مانند خونی که ما را با هم یگانه می کند، به هم پیوسته اند. تور زندگی را انسان خودش نبافته است، بلکه او فقط رشته ای از آن است. هر رفتاری که با این تور داشته باشد، به خودش بازخواهد گشت....»*

* از کتاب قدرت اسطوره/جوزف کمبل/ ترجمه ی عباس مخبر/ نشر مرکز