طعم گس حقیقت
فضای خوابم عوض شد و یک هو دیدم دم در یک خانه ی روستایی ام. روی سکوی جلوی درشان که پله می خورد و تا پایین می رفت، خم شده بودم و داشتم کفش هایم را می پوشیدم که یک دانه ی پرز دار عجیب پیدا کردم. برش داشتم و گذاشتمش توی جیبم. توی فکرم بود که از مرد بپرسم که آن چیست اما نمی دانم چرا نپرسیدم. وقتی ایستادم مرد را دیدم که منتظر من است. داشت نگاهم می کرد و نگاهش که کردم سرش را انداخت پایین و از 3-4 پله ی جلوی در رفت پایین. موهایش جوگندمی بود. حدود 45-40سالی داشت و یک کت انداخته بود روی شانه هایش. توی خواب می دانستم که شهر را ترک کرده و دارد توی روستا زندگی می کند. رفت کنار دیوار گاهگلی حیاط شان ایستاد. من هم به دنبالش. دیوار تا شانه هایم بود و به مزارع زیبا و عجیب و مه آلود آن سوی دیوار خیره بودم. دستم توی جیبم بود و داشتم با آن دانه ی پرزدار بازی می کردم. روبرویش ایستادم. حال عجیبی داشتم. همین طور که حرف می زد آن دانه را برداشتم و گذاشتمش توی دهانم. پوسته ی رویش را با دندانم کندم و یک عالم دانه های عجیب با یک مزه ی گس دهانم را پر کرد. مرد در میان حرف هایش که اصلن نمی شنیدمشان مکثی کرد. با چشم های نافذش نگاهم کرد و گفت دنبال چی هستی آزاده؟ گفتم حقیقت. دستش را برد توی شکاف دیواری که بهش تکیه داده بود. یک دانه برداشت. درست همان دانه ای بود که توی دهانم داشتم مزه اش می کردم. گفت حقیقت مثل اینه. می دونی این چیه؟ گفتم نه. گفت حقیقت درست مثل این دونه اس. (اسمش را گفت که الان یادم نیست) آنرا با ناخنش شکافت و دانه های ریز طلایی رنگ اش با باد می رفت و می گفت: این رو زنبورها از توی کندوهاشون جمع می کنن و مثل این گوله درش میارن تا.... دیگر این جاهای حرفش را نمی شنیدم. هر کاری می کردم نمی شنیدم. آن مزه ی عجیب تمام وجودم را داشت پر می کرد و من هر چه تلاش می کردم اسم آن دانه را به خاطر بسپارم و حرفهای مرد را بشنوم، تصویر محو و محو تر می شد. دلم می خواست به او بگویم که از یکی این دانه ها الان توی دهانم است... دلم می خواست بشنوم ....اما با همان طعم در دهانم از خواب پریدم.