اینجا را با خشت خشت وجودم ساختم. کلمه ها را رج به رج بافتم تا کمی اندازه ی قامت دردهایم شود. خواستم بی هیچ نقابی از خودم بنویسم اما نگاهها دارند آزارم می دهند. نگاههایی که شماتتم می کنند که قضاوتم می کنند.

سخت است برایم. اما انگار بر خلاف تمایلم باید تن به یک کوچ اجباری بدهم. باید کوله ام را ببندم و بروم. بروم جایی که بتوانم بی نقاب بنویسم.

بر چشمهایی که در این مدت بر این خطوط لغزیدند و مرا خواندند بوسه می زنم....

...و خوشا خوابی دیگر

به مردابی دیگر