نقطه چین ها و فضاهای خالی قصد پر شدن ندارند.کسی باید پیدا شود تا بتواند این نقطه چین را با کلامی مناسب پر کند....میان من و روح من حفره ای گود و بزرگ است.من یک طرفم ،روحم یک طرف دیگر...سرد بود و تاریک ومن خیره به نور متحرک ماشینها که روی صورتش می دویدند که گفتم:"حس می کنم بین خودم وروحم فاصله ای بزرگ ایجاد شده.روحم خیلی سرکش شده .توسرزمینش چیزی به نام قانون وجود نداره.ولی این فاصله-این فاصله ی عمیق و خالی- نمی ذاره این روح به جسم راه پیدا کنه."

داشتم قدمهایم را می شمردم وحرفهایش راکه در سردی هوا معلق می ماند میشنیدم.حرف ها و فکرها جایی دیگر در روحم به صدا در می آمد.در بی زمانی و تاریکی گنگ فضا مثل نقطه ای روشن میشد و لحظه ای از :آنچه که بودم" را نمایان می کرد.

یک شیر وحشی را توی قفس رام کرده اند.

گفتم:"فاصله ها را باید پر کرد.اگر کسی ،چیزی، جایش را پر نکند حتما خود شیر قفس را می شکند."..و وقتی به عشق فکر کردم دیدم آخرین بندی است که قفل قفس به آن بند است. گفت:"فکر نمی کنی عشق خودش قانون شده باشه؟" و چیزی توی دلم جواب داد "وای از وقتی که عشق هم قانون بشه."

یک شیر زخم خورده ی وحشی که قفسش را بشکند هیچ مانعی نمی تواند سر راهش قرار گیرد.شیر وحشی ست.

...گفته بودم می ترسم از وقتی که این آخرین قانون هم حذف شود...نمی دانم چطور شد...واقعا متاسفم....ولی قفل فقط به یک بند وصل بود...

.

.

"بهمن جلالی"(خدایش بیامرزد) می گفت شماها یک زخم کرخ شده اید.

دکتر "میم"با ماسک سفیدش که به صورتم نزدیک می شد وآن آمپول فلزی وحشت آور را که توی استخوان فکم فرو می برد،ومن فقط دو چشم مداد کشیده ی درشت می دیدم که گاهی اخم هایش فرو می رفت،می شدم یک دهان بزرگ که هر لحظه می توانست آن دو چشم درشت را با همه ی ملحقاتش ببلعد.

آدم خودش را دیگر احساس نمی کند.فقط زخم نیست که کرخ می شود.اول سنگین می شوی.آنقدر که تاب وزنش را نداری...وبعد آنقدر بی حس که انگار هرگز نبوده ای...آنچه حس می کنی یک بی حسی مطلق است...دکتر"میم" می گفت:"تو که سری پس ناله ت واسه چیه؟"

کرخم. ولی درد هنوز هست .هست و احساسش نمی کنی.واین بیشتر آزارت می دهد.

من یک طرفم.یک شیر وحشی زخم خورده طرف دیگر...نقطه چین ها فاصله ی من با روحم...

آقا! شما! شما می توانید جای خالی را با کلمه ی مناسب پر کنید؟