آقای "سین" و دکتر "ط"
هی با خودم گفتم بی خیال. حرفی نزنم که دوباره بحث فمنیستی بالا بگیردو دعوا و مرافعه همیشگی زن و مرد نقل مجلس شود.نشد که نشد...پریدم وسط و گفتم:"باز آقایون یه خانوم موفق دیدن شروع کردن به نقدش!"...که آقایان "سین" و"ط"در صدد اثبات نظر خود بر آمدند و مدعی شدند که صرفنظر از زن بودن خانم"عین"و به عنوان فردی که جایگاهی در حقوق بشر دارد او را نقد می کنند.
سخن کوتاه که بحث بالا گرفت.من از انرژی مضاعفی می گفتم که زنان در این مملکت گل وبلبل باید صرف احقاق حداقل حقوق خود کنندو دیگر توانی برای خلاقیت ودانش و...به جان ندارند.
آقای "سین" معتقد بود که زنان نباید انرژی شان را صرف جزییاتی چون حجاب کنندوباید با پذیرفتن این محدودیتها به مسایل مهمتر بپردازند.
دکتر"ط" معتقد بود ریشه همه مشکلات را باید در حکومت جست واز سکولاریسم می گفت وازجریان فمنیسم در دیگر کشورها.
"مادر"از توان زایش زن می گفت واز آن به عنوان صفت خدا یاد می کردواعتقاد داشت تا زمانی که زنان پی به ارزش خود نبرند چیزی عوض نمی شود.
خانم "خواهر" از دور و با ایما و اشاره موافقت خود را با فرمایش حضرات اعلام می کرد.
آقای" شوهر" معتقد بود زنان درطی این 10-20سال روند رو به رشدی داشته اند و خیلی از مسایلشان را حل کرده اند.
آقای" برادر"که روی صندلی کناریم نشسته بودو پایش با سرعت زیادی تکان می خورد ومشغول حرص خوردن از دست بنده بود طی نطقی قرا اعلام کرد که بنده به عنوان زنی که نه بچه دارم و نه چندان درگیر امور منزل هستم چه(منظورش این بود غلطی) کرده ام.
گفتم:" همین شما آقایون روشنفکر کارهای منزل و بچه داری را چه کسی باید انجام دهد؟"
آقای"سین" گفت بسیاری از خانم های تحصیل کرده را می شناسد که با وجود درامد بالا،منزل داری را به کار بیرون ترجیح داده اند.
گفتم که آنها نیز قربانی فرهنگ و تفکر تاریخی مردسالارانه اند.
آقای"سین" با خنده ای پرسید که چطور در مورد زنهاچنین اعتقادی دارم اما درمورد مردها نمی گویم آنها نیز قربانی اند...
دکتر"ط "می گفت مفاهیم بنیانی سکولاریسم تنها در حکومت سکولارمحقق می شودوباید از "آپورتونیتی"هایی که تشکیلات منسجم حزبی به ما می دهند استفاده کرد.
آقای "عین" چسبیده بود به تلویزیون وفوتبال جام جهانی را سرسختانه دنبال می کرد.
آقای "شوهر" هر ازگاهی سرش را از پشت لپ تاپش بالا می گرفت ولبخندی حاکی از دیر بودن می زد.
القصه...بحث با شوخی و خنده، ناتمام، جمع شد.
طی مراسم طولانی خداحافظی در آستانه در داشتم بند کفشم را می بستم که آقای" آن یکی برادر" بالای سرم ایستاد و با لبخندی ملیح گفت:
"من قطاری دیدم که سیاست می برد وچه خالی می رفت"....