کتاب را با جلد قهوه ای رنگش داد دستم و گفت:"خیلی وقته که این چند تا نسخه رو داده که بدمش به شماها بخونید."

اول جلدش را برانداز کردم:چند لکه رنگ روی عنوان کتاب و پایین صفحه اسم پیمان.

گفتم:"شنیدم شماهام توش هستین."

آزاده با خنده ای شیطنت آمیز گفت:"آره من تو اکثرش هستم."

زیبا گفت:"آره منم زیورم."

آن دو کتاب را خوانده بودندوشروع کردند درباره داستانهایش حرف زدن...ومن شروع کردم به خواندن اولین داستان که با زبان ساده ای روایت شده بود.

دو شخصیتی که در لای صفحات کتاب با اسمهای عاریه جا خوش کرده بودند،حالا پیش روی من داشتند حرف می زدند.داستانهای کتاب به پایان رسیده بود ولی شخصیت ها ادامه داشتند وخارج از دنیای کاغذی کتاب به حیات خود ادامه می دادند.

و من فکر کردم به همه شخصیتهای داستانی که در گذر این همه سال وسده در کتابها روایت شده اند.آدمهایی که حتما روزگاری داشته اند...فارغ از کلمات کتاب زیسته اند و اکنون نیستند...ولی در قالب کلمات و لای ورق های کتاب حضور دارند و با هر بار خوانده شدن دوباره زنده می شوند.

...واینجا بود که دچار پرسشی اگزیستانسیالیستی شدم:

کدام یک اصالت و جاودانگی بیشتری دارند؟ شخصیت هایی که اکنون نیستند اما زمانی واقعیت داشته اند و زیسته اند یا آنهایی که از برخورد ذهن نویسنده و واقعیت خلق شده اند و هنوز لابلای خطوط کتاب هستند و به حیات خود ادامه می دهند؟