با توشه ای سرشار از نقوش سحرانگیز نگارگری معراج، چمدانی لبریز از سوال و روحی تشنه برای آموختن بار سفر بستم، به قصد کوالالامپور، ایستک، تا در کنفرانس هنرهای اسلامی از نقوش معراج و سمبول شناسی آنها بگویم. اما سفر بسیار بیش از آنچه می اندیشیدم برایم ره آورد داشت. در طول مدتی که در ایستک اقامت داشتم با دوستانی از ملیتهای مختلف آشنا شدم، همگی مسلمان. اما مسلمانی از جنس دیگری. من در آنجا چهره ای مهربان از اسلام را دیدم. در کشوری که بی حجاب و با حجاب ،مسلمان و بودایی، همگی در کنار هم زندگی می کنند راه می روند و هیچ کس به حریم کسی وارد نمی شود.

حرف برای گفتن زیاد دارم اما اگر این واژه های گنگ یاری دهند و ذهنی که هنوز گیج و مات است کمی تراوش کند. اجالتا مطلبی در این پست می گذارم که حاصل شب عزیمتم از مالزی است....تا بعد

 

از آن سوی مرزهای خاورمیانه آمدم. کوله بار تاریخی، پیر و کهنسال را بر پشت خود کشاندم تا به اینجا.تا لحظه ای هم که شده کوله سنگین اما پر باری را که سرنوشت مرا و ملت مرا رقم زده زمین گذارم؛ کمر صاف کنم و سری در پنجره ای دیگر فرو برم.نگاهی بیاندازم به افقی دیگر در سرزمینی دیگر.سرزمینی که مردمانش در حال ساختن تاریخ خویش اند. قطعه های پازل تاریخ گم شده شان را در دل تمدنهای دیگر جستجو می کنند؛ انتخاب می کنند و کنار هم می چینند تا بنایی نو خلق کنند. مثل نقاشی که گل آفتابگردان را از ونگوگ وام بگیرد و در دستان دوشیزه ای آوینیونی که نقش اندامش را از پیکاسو الهام گرفته بگذارد و اثری جدید خلق کند. اثری که نه امضای ونگوگ را دارد و نه پیکاسو را.

از آنسوی مرزهای خاور میانه آمدم؛ تا رمز عروج را دریابم. خیالم را بر دوش براق بنشانم و پروازش دهم تا آسمانها؛ مگر ردی از حقیقت بیابم. آمدم تا به اینجا. جایی نزدیک به استوا. آنجا که زمین کمربند داغش را محکم کرده و به خورشید نزدیک تر است. در میان جنگل ها و درختان انبوهی که مشت های بزرگ باز شده شان را رو به زمین گرفته اند وآب پاکی را می ریزند بر دستهای پر التهاب زمین. جایی که آدم هایش به لهجه ی آب سخن می گویند. جایی نزدیک به خورشید داغ خونگرم با مردمانی خونسرد که در ریتم آرام روتینی زندگی شان را هجا می کنند.

...و من در اینجا،در ایستک، صدای اسلام را به لهجه ی دیگری شنیدم؛ بسیار متفاوت از آنچه که تا کنون شنیده بودم. اینجا خواهرها و برادرهای ایمانی را دیدم که در کنار هم سلوک می کنندو گام بر می دارند و در دل دیوارهای سفیدی که کمانه کشیده اندو بالا رفته اند تا سقفهای آجری رنگ، همیشه صدای اذان جاری است.من در اینجا دیدم که چگونه نخی نامریی از جنس سلوک، می تواند چنان قلب آدمها را به هم بدوزد که فارغ از تکثر و فارغ از چگونه رفتن، رفتن، و تنها، رفتن فصل اشتراک آدمها و بهانه اتحادشان شود. من در اینجا حقیقت را دیدم تکثیر شده در نگاهها و کلامها و سلامها. با نگاهها درخشیدم، با کلامها سرمست شدم و با سلامها مهربان شدم...

 

...چیزی تا صبح نمانده. شفق در سایه روشن لاجوردی خود سوسو می زند و دیگر وقت رفتن است. بر می خیزم. کوله بار تاریخم را دوباره به دوش می گیرم. گوشه ای از دلم را اینجا به یادگار می گذارم و در حالی که سرود معراج را زمزمه می کنم باز می گردم به سرزمین مادری ام. با کوله ای که از هنگام آمدن سنگین تر است.سرشار از سوغاتی است. سوغاتی هایی برای خودم.            اما شگفتا که سبکتر می روم.