دلم لک زده برای نامه های تمبردار.برای لحظه ای که در را باز می کنی و از شکاف در،یک پاکت سر می خورد پایین؛ وآن لحظه ی پر هیجانی که تای نامه را باز می کنی و دست نوشته ها پیش چشمت می رقصند وچشمانت با ولع تمام روی کلمات سر می خورد و بعد یک بار دیگر قطره قطره می نوشی کلماتش را...نامه ها بو داشتند. بوی فرستنده را می دادند. وتو می دانستی که اثر انگشتان فرستنده روی نامه هست و نفس هایش با کلماتی که نوشته آغشته شده. به خصوص وقتی از جای دوری می آمد،نامه دیگر فقط یک تکه کاغذ نبود. تقدس داشت برایت و تو حس می کردی مولکولهای هوای آن شهر هم با نامه پست شده. دقیق می شدی به نوع کاغذش حتا. اینکه آیا یک برگ از دفتر خاطراتش است یا یک برگه کاغذ کلاسور...

از وقتی این بلای خانمان برانداز اینترنت به جانمان افتاده، نامه هایمان ..که هیچ خودمان هم مجازی شده ایم انگار.در نامه ها دیگر اثری از رقص دست نوشته ها نیست.کلمات خشک اند و جدی ویک دست. به تو امکان هیچ مکثی روی کلمه ای نمی دهند. جنس نامه ی عاشقانه با نامه ی اداری تفاوتی ندارد. خیلی هنر کنند، با فونت رمانتیک تری می نویسند نامه ی عاشقانه را..ولی باز هم بوی فرستنده را نمی دهد و باید که قناعت کنی به همین کلمات خشک و جدی و بی خیال بوی فرستنده شوی و خداوندگار را شکر کنی که در عصر ارتباطات زندگی می کنی و تا اراده کنی در ثانیه ای نامه ات به دست دوستی در ینگه دنیا می رسد؛ بادی به غبغب بیندازی که در زمره ی اعضای دهکده ی جهانی هستی و وبلاگی داری که می توانی در آن بلند بلند فکر کنی و از دوستانت در این دهکده ی جهانی بپرسی که ...آقا تکلیف کسی که دلش هوای جهان دهکده ای ونامه ی تمبردارکرده باشد چیست؟....