..می آید. آرام و بیصدا. مثل زمزمه ای آرام که انگار فقط تو می شنوی. دامن رنگ و وارنگش را باز می کند وروی زانوهاش می نشاندت و دهانش را که باز می کند تو مست بوی دهانش می شوی. بوی نا می دهد دهانش. بوی خاک باران خورده را.صدایش خش دارد و خش خش برگهاست که با هر قدمش به گوش می رسد. می آید و همراه خودش یک عالم شعر می آورد. می رقصد و می خواند و شهر آشوبی می کند و عاشق می کند و عاشقی می کند و ناگهان می بینی که دلت می تپد که جانت بی تابی می کند. می بینی که افسار گسیخته، می خواهی بدوی زیر باران.شعر بخوانی، بچرخی، برقصی زیر باران. مهرش مهربانت می کند و در آذرش می سوزاندت. مثل همان برگها که می افتند بر خاک که تا بهار شکوفه دهند...
...پاییز می آید.
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر ۱۳۸۹ ساعت 23:33 توسط آزاده.میم
|