افسردگی مثل سایه،مثل شبحی سرگردان دنبالم می کند. افسردگی را در میان اکسیژن سربی تهران می بلعم و می رود به خوردم. می نشیند لای سلولهای سابقا خاکستری و حالا سیاه شده ی مغزم و جای من تصمیم می گیرد. دلش می خواهد بنشیند پشت این صفحه و ساعتها زل بزند به این پیکسل های مزخرف و دنیای مجازی را چرخ بزندو فراموشم دهد دنیای حقیقی و آدمهای واقعی را. افسردگی می نشیند روی چشم هایم و با آن نگاه زشت هرزه اش همه جا را دید می زند و زشتیها را به رخم می کشد. افسردگی دارد مرا فرو می بلعد. دارد مرا در خودم فرو می برد.

یکی می گوید چرا دکتر نمی روم؛ آن یکی می گوید گل گاوزبان بخورم خوب می شوم؛ یکی می پرسد چرا توی اتصال نمی نشینم.

اما کسی نمی گوید با این غده چرکین بزرگ به مرکز ایران که دارد قد همه ی دنیا می شود و جای زمین خودش را جا می زند چطور می شود ماند و افسرده نماند... حالا هی قرص بخور...هی گل گاوزبان دم کن...هی متصل باش...