در دوران نقاهت به سر می بری.هنوز سرت کمی سنگینی می کند و تبی ملایم با استخوان دردی کیفور جانت را گرم می کند. تلو تلو خوران مابین بیماری و سلامت، ته مایه ای از بیماری را که به گونه ای دلبسته اش شده ای در خود حفظ می کنی... و آن تب شیرین را که دانه های عرق را می سراند روی پوستت و داغ می شوی و هذیان می گویی...این تب مدتهاست با توست. این تب تنهایی ات را پر می کند از کلمه..کلمه ها با یک صدای گرفته ی محزون می پیچند در گوشت و تا می آیی بگیریشان، غیب می شوند..

امروز که باران مستی آمد زدم بیرون.عاشق رانندگی زیر بارانم.دانه های درشت باران می خورد به شیشه و پخش می شد. برف پاک کن قطره ها را که ته رنگ نور قرمز افتاده بود تویشان جارو می کرد و می زد کنار...و تب که هنوز بود...وهذیان که همواره هست و محسن نامجو که می خواند:"ایکاش ایکاش ایکاش داوری داوری در کار بود..." و باران که تند می شد و صدای فریاد من که با نامجو می خواندم:"کاشکی کاشکی کاشکی قضاوتی قضاوتی در کار بود..."و پدال گاز را که فشار می دادم توی خط سرعت و چراغ می زدم و داد می زذم با نامجو..."درد می پیچد در دلمان یکهو..."... و درد می پیچید در جانم..و تب تنوره می کشید در جانم...وهذیان