سایه ها در میان دود و نور می رقصند. رشته های باریک نورهای رنگی می چرخند و در عبورشان چشمی خندان، گلی از دامنی، نگینی از انگشتری را روشن می کنند و به من که می رسند بر می گردند... و چرخه ای سرسام آور از دود، نور و موسیقی تند که تکرار می شود...نوش... نوشتان باد ای سایه های سر مست که زندگی را چنین گوارا می یابید...

از کنارم تکان نمی خوری. نگران.. دلواپس... تنهاییم را همراهی می کنی. روبرویم می ایستی و سایه ات قر می دهد. دندانهایت توی گذار نورهای رقصان برق می زند. داری می خندی و ادا در می آوری بلکه  رخت منحوس افسردگی را لحظه ای هم که شده بکنم و در آن میان با هم مثل سابق میدان داری کتیم. برقصم و تو بچرخی دورم و بشکن بزنی و سرم گیج برود از چرخیدنت....سرم گیج می رود. می گویی هنوز گرم نشدی؟ ولی من" آنقدر سردم است که انگار هیچوقت گرم نخواهم شد." دستم را می گیری. چیزهایی می گویی که من نمی شنوم. صداها اوج می گیرد. لب هایت همچنان می جنبند. کسی از میان سایه ها صدایت می کند. می گویم برو نمی روی.  رشته های نازک نور روی دستهایی که توی هوا می چرخند راه می روند. دستهایی که انگار تو را می خوانند.......