رها شده، سپرده شده به دست خویش، در حاشیه رخوتناک زندگی گام برمی دارم. هنوز به زندگی آغشته نیستم. تنم به آن مماس نشده. هراس غرق شدن در حاشیه ام نگاه داشته. بر لبه ی تردید راه می روم بی آنکه تعادلم را از تکیه گاهی طلب کنم...و تو. باید در جایی از روحم اتفاق افتاده باشی. همیشه بوده ای انگار بی آنکه  بخوانمت. چاره ای جز بودنت نیست. هستی و بر انتظار کهنه ام روییده ای.

بنشین ای پرنده ی غمگین. در این حوالی درختی نمی روید. تو خسته از رفتنی و من خسته از ماندن. ریشه ام از آن تو. بالهایت، آن من.