بادی بلاتکلیف، میان پاییز و زمستان از لای پنجره نیمه باز می خزد به گرمی اتاق و موسیقی با صدای بلند به تمام سلولهای مغزم نفوذ می کند: شاید که حال و کار دگرسان کنم  هر چان به است قصد سوی آن کنم

کبوترهایی که به خرده نانهای پشت پنجره مهمانشان کرده ام، یکی یکی از آنسوی ساختمان بلند فرود می آیند و سکوتهای موسیقی را با صدای هیاهوشان پر می کنند.

...و موسیقی ...موسیقی با روحم بازی می کند.

خالی خمم فتاده ز صــافی مــــی           خواهی به شعر نابـت مهـــمان کــــنم