امتحان
یکشنبه امتحان داری: ادیان ابتدایی و قدیم. عهد کرده ای که امروز درس بخوانی که فرداروز را بنشینی پای تحقیق ات. اما ....
ایمیلت را که یک ربع پیش چک کرده بودی دوباره باز می کنی... هیچ خبری نیست. دریغ از یک ایمیل "بولد" توی این "اینباکس" لعنتی... اما خدا وبلاگ رفقا را که از آدم نگرفته... آدرس پیوندهای وبلاگت را باز می کنی...به روز که چه عرض کنم، به شب هم نیستند...به خودت می آیی... فحشی زیر لبی نثار خودت می کنی...همه پنجره های ویندوز را می بندی و بی معطلی می روی سراغ "شات داون" و بعد چند لحظه صدای هورهور خفه می شود. رویت را برمی گردانی: کوهی از کاغذ و جزوه صدایت می کند. جایی برای خودت باز می کنی و می نشینی وسط اتاق. کتابت را باز می کنی که یکهو تقلیل یافته ی صدای سمفونی بتهون از گوشی تلفن بلند می شود... نشان به آن نشان که دکمه "آف" گوشی را که فشار می دهی روی صفحه اش می خوانی 45:00. جستی می زنی و تلفن را از پریز می کشی. و دوباره می نشینی توی همان دایره ای که برای خودت باز کرده بودی. به خودت می گویی که گندش را در آورده ای و کتاب را از همانجا که باز مانده ادامه می دهی. بحث ادیان بین النهرین است و بابل و حمورابی. گیر می کنی توی یک خط و دیگر پیش نمی روی. آنجا که می گوید شریعت تورات از قوانین این لوح برگرفته شده... توضیح بیشتری هم نداده... تو هم که کنجکاو.. اما به خودت قول داده ای که سمت کامپیوتر هم نروی. موبایلت که کنار دستت است.... نرم افزار "اپرا" را اجرا می کنی و شروع می کنی به "سرچ" کردن..از قوانین حمورابی شروع می کنی و چرخی توی عهد عتیق می زنی و سر از گیل گمش در می آوری و ارتباطش با نوح و طوفان و ناغافل می بینی کتاب "پژوهشی در ناگزیری مرگ گیل گمش" توی دستت است و آفتاب هم لب بام...هرم داغی تا گونه هایت می دود و کتاب را کنار می گذاری و نهیبی سر خودت می زنی که بتمرگ سر جات....پا می شوی چراغ را روشن کنی و پرده ها را بکشی که می بینی هوا ابری است....مدتهاست بارانی نباریده...با خودت فکر می کنی ..آخ اگه بارون بزنه... و یواشکی پنهان از دید خودت موبایلت را از لابلای کاغذها پیدا می کنی و "یاهو ودر" را چک می کنی... ابرها بی بارند گویا...هنوز داری به ارتباطها فکر می کنی. ارتباط حمورابی و تورات... ارتباط گیل گمش و نوح....ارتباط مصر باستان و فراماسونری...ولی هرگز حتا فکر ربط اینها با امتحان یکشنبه به مخت نمی رسد. به نظرت اینها سوالهای مهمتری هستند... فکر می کنی چه بهتر از این که با این موضوع وبلاگت را به روز کنی اما همین که صدای هور هور"کیس" بلند می شود دلت آشوب می شود چون می دانی این صدا ادامه اش لاینقطع تا بامداد ادامه دارد...
...ساعت کامپیوتر نزدیک سه ی صبح را اعلام می کند. داری مطالبی که درباره ارتباطها "دانلود" کرده ای می خوانی. با خودت می گویی وبلاگم را به روز می کنم و بعد... بعد هم که اگر این ارتباطها گذاشتند باید بخوابی....
نه. تو اگر درس بخوان بودی...ما که رفتیم...شب خوش....