آیا شما دردهای وطن را توی بقچه هایتان به همراه خود برده اید؟

هی می خواهم نق نزنم. هی پیش خود می گویم مگر همه چه طور زندگی می کنند و این همه خوبند و خوشند و می خندند...اما نمی شود به خدا نمی شود. نمی دانم چرا می گویند این بد بینی است.. به خدا واقع بینی است. هر روز که چشمهام را به این صبح های مزخرف و پر دود و دم این روزها باز می کنم تصمیم می گیرم مثل این همکارهایم باشم که طوری زندگی می کنند که انگار فقط شوهر الدنگ و توله های قدو نیم قدشان تنها تنابنده های روی این کره خاکی اند و هیچ چیز دیگری برایشان مهم نیست... مگر می توانم...تا حلقوم داریم توی لجن فرو می رویم.

این روزها خیلی فکر می کنم به این که بار بستن و رفتن از این مهلکه شاید تنها راه نجات باشد. یک زمانی آدمها کوچ می کردند برای ارتقای زندگی شان اما الان بحث این حرفها نیست. بحث نجات خودت است.  مشاورم می گفت که هر جا بروم این دردها را نیز با خود می برم. اما من فکر می کنم لا اقل آنجا دغدغه حداقل حقوق انسانی را که نداری. آنجا قانونمندتر از این است که آدمها پایشان را روی سر هم بگذارند تا بالا بروند. آدمها دارند همدیگر را می جوند اینجا...

... و حالا با شمایم! شما که بار سفرتان را بسته ایدو رفته اید و  از این وانفسا جسته اید! آنجا چه طورید؟ آیا واقعا دردهای وطن را توی بقچه هایتان به همراه خود برده اید؟ یا نه آزادید و فارغ از آنچه که اینجا آزارتان می داد زنده هستید و زندگی می کنید؟

خواهی به شعر نابـت مهـــمان کــــنم

بادی بلاتکلیف، میان پاییز و زمستان از لای پنجره نیمه باز می خزد به گرمی اتاق و موسیقی با صدای بلند به تمام سلولهای مغزم نفوذ می کند: شاید که حال و کار دگرسان کنم  هر چان به است قصد سوی آن کنم

کبوترهایی که به خرده نانهای پشت پنجره مهمانشان کرده ام، یکی یکی از آنسوی ساختمان بلند فرود می آیند و سکوتهای موسیقی را با صدای هیاهوشان پر می کنند.

...و موسیقی ...موسیقی با روحم بازی می کند.

خالی خمم فتاده ز صــافی مــــی           خواهی به شعر نابـت مهـــمان کــــنم


ریشه ام از آن تو

رها شده، سپرده شده به دست خویش، در حاشیه رخوتناک زندگی گام برمی دارم. هنوز به زندگی آغشته نیستم. تنم به آن مماس نشده. هراس غرق شدن در حاشیه ام نگاه داشته. بر لبه ی تردید راه می روم بی آنکه تعادلم را از تکیه گاهی طلب کنم...و تو. باید در جایی از روحم اتفاق افتاده باشی. همیشه بوده ای انگار بی آنکه  بخوانمت. چاره ای جز بودنت نیست. هستی و بر انتظار کهنه ام روییده ای.

بنشین ای پرنده ی غمگین. در این حوالی درختی نمی روید. تو خسته از رفتنی و من خسته از ماندن. ریشه ام از آن تو. بالهایت، آن من.