بوسه
تا کلمات عشق را بنوشم
و در شعری سپید بسرایم.
تا کلمات عشق را بنوشم
و در شعری سپید بسرایم.
می گویند ارواح، پیش از تولد، پدر و مادرشان را، خود انتخاب می کنند.
چی بخونمت عزیزم که به حرفم گوش بدی؟
حرفایی که می زنم جدی بگیری بشنوی؟
چی بگم بت که بری همونجا که ازش میای؟
عدنه؟بهشته؟هرجاکه می گن ازش میای؟
فک نکن اینجا از اون جایی که هستی بهتره
اینجا هر جوونه تا قد بکشه جون می کنه
خر نشی سیبی که گفتن نخوری گاز بزنی
بذار هیچی ندونی تو اون بهشتت بمونی
بذر سرگردون من!اینجا یه رود نیس به خدا
تو زمین دل من جای فرود نیس به خدا
اینجا خشکه زمینش عاشقی قحطه به خدا
زندگی بدون عاشقی چه سخته به خدا
اگه خوشگل بشی ساقه هاتو از ته می چینن
می ذارن کنج خونه تا دو سه روز نیگات کنن
اگه زشتم بشی کاری به درونت ندارن
هر چی هم میوه بدی بازم نیگات نمی کنن
اگه دختر بشی اولین گناهت همینه
حکم اولین گناهم تا ابد یه زندونه
توی زندون گیسای خوشگلتو می پوشونن
بین توبا پسرا یه دیوار چین می کشن
که مبادا دلتون بلرزه عاشقی کنین
ببوسین همدیگه رو طعم خدا روبچشین
واسه عشقبازی باید یه قول نومه امضا کنین
قبل از اون،دس بزنین به هم دیگه یه ملهدین
واسه اون ورد می خونن کل می کشن کف می زنن
بعد از اون هر چی سرت اومد به روت نمی آرن
قیمتت؟چارتا بهار،چل تا بهار روت می ذارن
عوضش بهارای عمرتو از تو می گیرن
اگرم پسر بشی...البته شاید بهتره
از میون بدو بدتر خوب می گن بد بهتره
خلاصه هرکی بشی هرچی بشی تواین سراب
هرچی بیشتربدوی دور می شی از خیال آب
جون دل!عزیزکم!دنیا عجب جایی شده!
انگار از هرچی آدم خوبه یهو خالی شده
دیگه حتا بهارم رخت سیا کرده تنش
چارقد سبزشو آخه کشیدن از رو سرش
بچه بودیم شاعری شعر می خوند نفهمیدیم
آخه باور نمی کردیم یه روز اینجوری بشیم:
"دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه
تو کتابم ديگه اون جور چيزا پيدا نميشه
دنيا زندون شده :نه عشق ،نه اميد،نه شور،
برهوتي شده دنيا که تا چش کار مي کنه مرده س و گور"
آخه دیگه دیر بودش،پامون زمین رسیده بود
دیگه آدم شده بودیم و سیبه گاز زده بود
اینی که می گم مث گوشواره به گوشت ببند:
نمی شه لباس دنیا رو به این راحتی کند
وقتی اومدی باید تا آخرش جون بکنی
راه برگشتی دیگه نیس که بخوای دور بزنی
لا اقل الان نیا بذار بهار جون بگیره
بذار این ابر سیا یه کمی بارون بگیره
بذار آسمون دوباره پاشو اینجا وا کنه
بغض چن ساله شو رو شهر سیا رها کنه
تا بهار دوباره رخت سبزشو به تن کنه
پیرهن گل گلی شو زیر پاهات چمن کنه
اگرم نشد بمون همون جا که جات اینجا نیس
میون یه گله گرگ جای غزال نوپا نیس
اگه تا بهار نموندم تو رو میسپرم به باد
که خودش میبرتت هر جایی که خدا بخواد
دست کتاب ها بسته بود و
دست جلادها باز
در انقلاب آدم ها
سینماها-از بهمن تا سپیده ی صبح-
بسته بود
لبها بسته بود
و چشم ها باز.
گفت کی می رسیم؟
گفتم طاقت بیار
تا آزادی راهی نمانده .
مثل پیله می تند به پیکرم
مثل یک شراب چند ساله نوش می کند مرا
ومست می شود.
مثل هق هقی پس از گریستن
خموش می کند مرا.
گاه مثل غده ای وخیم
عود میکند،
بزرگ می شود...
گفت :ازهرطرف که روی.اگر راه روی راه بری.
"شیخ اشراق"
نقطه چین ها و فضاهای خالی قصد پر شدن ندارند.کسی باید پیدا شود تا بتواند این نقطه چین را با کلامی مناسب پر کند....میان من و روح من حفره ای گود و بزرگ است.من یک طرفم ،روحم یک طرف دیگر...سرد بود و تاریک ومن خیره به نور متحرک ماشینها که روی صورتش می دویدند که گفتم:"حس می کنم بین خودم وروحم فاصله ای بزرگ ایجاد شده.روحم خیلی سرکش شده .توسرزمینش چیزی به نام قانون وجود نداره.ولی این فاصله-این فاصله ی عمیق و خالی- نمی ذاره این روح به جسم راه پیدا کنه."
داشتم قدمهایم را می شمردم وحرفهایش راکه در سردی هوا معلق می ماند میشنیدم.حرف ها و فکرها جایی دیگر در روحم به صدا در می آمد.در بی زمانی و تاریکی گنگ فضا مثل نقطه ای روشن میشد و لحظه ای از :آنچه که بودم" را نمایان می کرد.
یک شیر وحشی را توی قفس رام کرده اند.
گفتم:"فاصله ها را باید پر کرد.اگر کسی ،چیزی، جایش را پر نکند حتما خود شیر قفس را می شکند."..و وقتی به عشق فکر کردم دیدم آخرین بندی است که قفل قفس به آن بند است. گفت:"فکر نمی کنی عشق خودش قانون شده باشه؟" و چیزی توی دلم جواب داد "وای از وقتی که عشق هم قانون بشه."
یک شیر زخم خورده ی وحشی که قفسش را بشکند هیچ مانعی نمی تواند سر راهش قرار گیرد.شیر وحشی ست.
...گفته بودم می ترسم از وقتی که این آخرین قانون هم حذف شود...نمی دانم چطور شد...واقعا متاسفم....ولی قفل فقط به یک بند وصل بود...
.
.
"بهمن جلالی"(خدایش بیامرزد) می گفت شماها یک زخم کرخ شده اید.
دکتر "میم"با ماسک سفیدش که به صورتم نزدیک می شد وآن آمپول فلزی وحشت آور را که توی استخوان فکم فرو می برد،ومن فقط دو چشم مداد کشیده ی درشت می دیدم که گاهی اخم هایش فرو می رفت،می شدم یک دهان بزرگ که هر لحظه می توانست آن دو چشم درشت را با همه ی ملحقاتش ببلعد.
آدم خودش را دیگر احساس نمی کند.فقط زخم نیست که کرخ می شود.اول سنگین می شوی.آنقدر که تاب وزنش را نداری...وبعد آنقدر بی حس که انگار هرگز نبوده ای...آنچه حس می کنی یک بی حسی مطلق است...دکتر"میم" می گفت:"تو که سری پس ناله ت واسه چیه؟"
کرخم. ولی درد هنوز هست .هست و احساسش نمی کنی.واین بیشتر آزارت می دهد.
من یک طرفم.یک شیر وحشی زخم خورده طرف دیگر...نقطه چین ها فاصله ی من با روحم...
آقا! شما! شما می توانید جای خالی را با کلمه ی مناسب پر کنید؟
"تنهایی" بعد از مدتها نشسته لبه ی پنجره نگاهم می کند.خزیده توی "سی دی رام" ودر پسزمینه ی صدای شجریان می خواند:"رندان سلامت میکنند جان را غلامت می کنند".
آمده لای انبوه کتاب هایی که دورم ریخته.لای کلمات کتاب "زنی عاشق میان دوات" با لهجه ی "غاده السمان"می خواند:خویشتن را در غیابت از حضورت آزاد می کنم."
"تنهایی" همه ی چراغ ها را خاموش کرده به جز این نئون بالای سرم که نورش را از لابلای حصیرهای سقفی می کشاند روی دفترم.
"تنهایی" مثل بوی اقاقیای زیر بلوک عطر بلاتکلیفش را پخش کرده توی اتاق.کز کرده توی ته مانده ی عطر لباس های مهمانی ام که هنوز روی دسته ی صندلی جا خوش کرده اند.دست نوشتنم را گرفته هدایتش می کند.
"تنهایی" این نبض دردناک لعنتی که توی شقیقه هایم می کوبد را نادیده می گیرد و بیدار می نشاندم تا بخوانم...تا بنویسم.
"تنهایی" با من همراهی می کند تا غیابت را احساس نکنم.تا بدانم جایی زیر آسمان شمال با چشم های رنگی ات خواب های رنگین می بینی.
......وچقدر" تنهایی" خوب است ...و چقدر باید باشد تا "با هم بودن" معنای تازه ای بگیرد.
در معبر کدام نسیم خواهی رویید؟
در دامن کدام بهار؟
در من بدم ای روح سبز رویش
در من فرود آ ای جوانه ی گندم!
اینجا بهشت نیست که از چیده شدن منعت کنند
اینجا دهان های گرسنه فریادت می زنند.
آی عشق!
ای دانه ی نفرینی بهشت!
ای اجابت دعای زمین!
در بطنم قرار گیر
خواهمت رویاند.
تا پلی سازم میان خود و ابدیت،
ابدیتی که در قلب تو جاری ست.
و چشم هایم را
-که امتداد شب است-
می دوزم بر دهانت
که معنای روز را هجا می کنند.
تا روز را
چون ماه-نقطه ای بر تاریکی-
در شب مردمکانم جای دهم.
به طناب اکنون بیاویز
سکوت را فراخوان
بی اندیشه ای ،
بی هیچ تلاشی برای سرودن
برای گفتن
آزاد و بی تکلف
نگاهم کن
تنها نگاه کن..
به نان قسم می خورند
و به آسمان بالای سر
چرا که لقمه ای نان همیشه هست
در میان سفره ی گرسنگی ات
وآسمان سقفی بزرگ
بر بی سقفی ات
من به تو قسم می خورم
مادر!
آماس دردها
شتک می زند خون مردی
که چشم های بازش را نشانه رفته اند.
عصایی سفید
بر دفتری بی خط راه می جوید.
ردپایش در تیتر روزنامه های صبح
گم خواهد شد.
پرواز را کشتند پس بال و پرت کو؟
سودای آزادی به گور قصه ها رفت
پیغام صلح و وعده ی سوداگرت کو؟
گفتم که ایمان آورم شاید بیاید
اما تو ای ایمان سرکش باورت کو؟
تو پژواک ترانه های ناسروده ی منی
رام در دستان وحشی روح من
تو حریری نازکی
پوشیده بر تن نیاز
همچون حجابی
دلالتگر عریانی
ای بر آمده از اسطوره های سرزمین مادری ام!
وجودت،خود،پاسخی ست بر
پرسش های هستی من.
اجابت دعای کدامین بهاری
که اینچنین در جانم ریشه می دوانی!
سرود ستایش کدامین آتشگاهی
که گر می گیری و شعله هایت را تنپوشم می کنی!
کدام فصل گمشده ی اوستایی
که اینک در دهانم ترانه می خوانی!
در آتش خشم ونفرت اسکندر و مغول می سوزی
یا عرب و تاتار
که هنوز رقص شعله هایت
در نیایشگاههای خاموش
پژواک می شود...
روح کدام موبدی
معبود من
که از فراسوهای تاریخ
بر قلبم فرود آمده ای....
تکرار شو
شب می بارد بر بامهاوسنگفرش ها.بر درختها ودلواپسی ها.بر من که پرم از التهاب زیستن.سرشار از وسوسه ی نگاشتن. می نویسم بر "پوست کشیده ی شب". زیر نور" چراغ های رابطه" که "تاریکند".می نویسم در بستر شهر.شهر خواب زده.شهر مردمان فراموش شده.می نویسم بر تنهایی یک شب آرام بهاری. با نسیمی معتدل که با حاشیه ی پرده بازی می کند.
شب است. می بارد برمن. بر نوشته هایم که طعم گس اش دندانها را کند می کند...ومن می بارم بر متن سپید دفترم. کلمات را می بارم تا سیلی شود.بباردوبباردو بروبد همه ی دلتنگی هایم را....ای شب! شب باشکوه! بنوش رخت سیاهی را از بستر این شهر. شهرخسته وزخم خورده. ...ببار بر من .من که رنگ تورا در ته مردمکان خسته ام پنهان کرده ام و در گیسوانم شانه ات می زنم. این تویی که روز را می بلعی و ماه، ماه به گود نشسته ات را بر زانوانت می نشانی وبه تماشای شهر می نشینی.جاری می شوی در میان لمبرهای شهوتناک شهری که آدم هایش درد هوس را در خانه های خاموش شان نفس نفس می زنندتا فراموش کنند لحظه ای درد زیستن را.جاری می شوی چون خونی سیال و لزج در مویرگ هاو شاهرگ های حیات شهر.شهری که بی تو و در نور بر ملا کننده ی آفتاب وقیح، چون زخمی چرکین آماس می کند و میگندد. ای شب عزیز! جاری شو در زیر قلمم.بگذار تا به خواب رود دهان نوشتنم که بی وقفه در دلم لب می جنباند ومیخواهداز خویش بگویدتا شاید به جاودانگی بپیوندد.
شب می تابد.بر شهر. بر بامهاو سنگفرش ها.بر هوس هاو دلتنگی ها.بر من. بر تو. بر ما که یک عمر خستگی زیستن را در آغوشش خواب می کنیم تا فردا سبکبار و رها به استقبال روز رویم...
یک بوسه دخیل آبی چشمانت
من،مات مدام بازی چشمانت
ای همسفر پرندگان امید
یک کاسه ی آب راهی چشمانت
*
یک روز خموش و بی صدا می بریم
یک روز به نیرنگ وجفا می بریم
ای عشق بیا وآبروداری کن
انصاف بده بگو کجا می بریم
انصاف بده بگو کجا می بریم
تمام شب را گریسته بود.چشم های پنهان در زیر پلکهای متورمش در آینه خاک گرفته این را می گفت.شانه ای بر پریشانی گیسوانش،خطی سیاه بر التهاب چشمهاش ورنگی بر بی رنگی لبهاش.رفته بود کنارپنجره.پیراهن خوابش ،جسمش را با خود حمل می کرد،بی اعتنا به آفتاب ظهر.نور مورب آفتاب لبه برگهای سبز گلدان را نقاشی می کرد.آب پاکی را ریخت بر دست های خالی گلدان...برغوغای درونش. آنسوی پنجره گرما بودو حرارت زندگی در نیم روز یک تابستان گرم،جاری. خیره شده بود به بازی کودکان وزنانی که خوشبختی را در چرخ دستی های سنگینشان با خود به خانه می بردند..ونگاهش از آن سوی پنجره لغزیده بود بر دستهاش.دستانی که تمام عمر پی چیزی می گشتند...یک فنجان چای در میان دود سیگار.تلخی چای با جانش می آمیخت ونرم چرخش دود که از باریکه نور بالا می رفت نگاهش را به آسمان هدایت می کرد.آسمان دور بود.دورتر از آن که دیده شود...صدای هیاهوی کودکان گرمای ظهر تابستان را انکار می کرد وهرمی که از آسفالت بر می خواست نادیده می گرفت.زنی با چادر گل گلی اش یک سطل آب ریخته بود بر سنگفرش کوچه...صدای آب گوشش را پر کرد...یک سطل کلمه جاری شده بود بر سنگفرش سپید کاغذ...
گره می زنم
بر شاخه های کهنسال این دیار
شاید که بخت عشق باز شود...
و با وجود این بایدها اینجا را دوست دارم.احساس خوبی از بودن به آدم می دهد و دلت را خوش می کنی به این"تو" هایی که نگاهشان بر این خطوط می لغزدو می خواهی نگاهت را با آنها قسمت کنی...چه تحسینت کنند وچه تکفیر...
سروده هامان
بگذارناسروده بماند،
وقتی که چشم ها
به چشم زخم نفرت دچارند.
تصویرهامان بگذار
درنقره دانه های فیلم های عکاسی،
مخفی بماند؛
وقتی که جلادان
دنبال مدرکی از عشق
مخفی ترینِ دهلیزها را می درند.
بگذار فقط من باشم و تو،
ونبض پنهان دوست داشتن،
که تورادور از من
ومرا دور از تو می خواهد.
... این
قانون است اینجا؛
در شرقی ترین نقطه دنیا
که اسطوره هایش نیز
در پرده ی جدایی کوک می شوند،
ومجنون را آنقدر به لیلی نمی رساند
تا مجنون شود.
.
.
بگذار
فقط من باشم وتو
وسرنوشت فرسوده ای
که مارا بی هم می خواهد...
بامداد28اردیبهشت89
ای دانه ی ممنوعه!
آزادی!
تورا در سیاه چاله ی امروز کاشتند،
وتو
در تاریخ سبز خواهی شد.
صدای ناقوس های کهن ایاصوفیه
با صدای اذان می آمیزد
وبوی بلوطهای وحشی ست
که روی گاری دستفروش ها
می ترکند
وجام هایی که به سلامتی نوش می شوند.
در کوچه پسکوچه های استانبول
دختران زیبا گیسو به دست باد می سپارند
ودامن پرچینشان
شکوفه های رنگین می پاشند؛
شب در حرارت عشاق می سوزدو
روز در گرمای کار
...
کمی آنسوتر از آبهای مرمر
تهران
تن پر آماسش
غرقه در آبله
سرود احتضار می خواند
ودخترانش
در جامه ای سیاه
چون بیوه گانی مصیبت زده
یاءس می بافند.
در کوچه های تهران
دست هیچ بادی به هیچ گیسویی نمی رسد...
این خیابان های موازی،
خیابانهای تودرتو،
خطوط تاریخ سرزمین من اند؛
خطوط درهم وپیچیده ی
سرزمین من اند.
ومن
وتو،
واژه هایی که
براین خطوط لغزان
راه می رویم.
*
در گرماگرم این پاییز سرد
روایت درد
بی تابم می کند.
در گرماگرم این پاییز سرد
سبز می شود تمام تنم.
در فصلی که زاینده رود
از نو زاده میشود
وچون خونی تازه در شریان تشنه ی این خاک،
جاری.
همچون مردمی که
در شریان های شهر
دریا را طلب می کنند.
آری زمین سبز خواهد شد
در گرماگرم این پاییز سرد.
*
در متن تاریخ راه می روم انگار
وعبور می کنند واژه های تاریخ
از من
از ما
از متن این خیابان ها
که در ترافیک "همت"
راهی به "آزادی" می جویند.
نگاه های ناباور آینده
می لغزد بر من
بر ما
که چطور...
چطور....
برای تکه ای آسمان
تمام زمین را
تمام شهر را
وکوچه ها را زیر پا گذاشته ایم.
ما خود،روایتیم
خوانده می شویم.
نقش بسته ایم بر مردمک چشم هاشان
آنها که هنوز نیامده اند
ودارند رد ما را
بر سطور کتاب های تاریخ دنبال می کنند،
تا به خود برسند.